عطر قهوه
دل نوشته
دلم میخواد این بار یه دفعه ای و بدون مقدمه برم سر اصل مطلب دلم میخواد بهت بگم..... ببین هرکسی برات چه قدر ارزش داره!!!!!! بشین رابطت رو با هر آدمی ارزش گذاری کن.......بشینو سنگاتو با خودتو احساساتو نوع رابطت با دوری و وری هات وا بکن.......... اگه دیدی یکی بهت خیلی نزدیکه.....دوستیه که زیاد دوستش داری.......هر روز حالشو بپرس....به خدا .....من تضمین می کنم پررو نمی شه.......اینجوری حداقل وقتی خودش مرد یا یکی از نزدیکانش که احتیاج بود تو در کنارش باشی ...به تشییع جنازش می رسی....به اونم که نرسی لااقل به ختمش می رسی....... نذار اونی که خیلی بهت نزدیکه.....وقتی که دیگه نیستش......یا وقتی که بهت نیاز داره.....تو در کنارش نباشی...... بشین آدما رو واسه خودت ارزش گذاری کن........به بعضی ها هر روز مسیج بده .....به اون یکی ها یه روز درمیون تا حداقل به ختمشون برسی.......به اونایی که دورترن ماهی یه بار که به چهلمشون برسی........ با اونایی هم که فقط در حد یه آشنای قدیمی هستن......حداقل سالی یه بار حال و احوال کن که سالگردشونو دیگه از دست ندی........کسی که ارزش این رو هم نداشت.....از من میشنوی بندازش دور شمارشو الکی نگه ندار که فقط فون بوکت رو بیخودی پر می کنه ..... .. . روز 9 فروردین دوست عزیزی از همون انواعی که باید هرروز حالی ازش می پرسیدم بهم مسیج داد ..... با کلمات پر از اندوه و شرم!!!! از اینکه تعطیلاتم رو خراب کرده!!!!!!!!1اطلاع داد که 4 فروردین پدر عزیزش رو از دست داده......و من پر شدم از احساساتی گوناگون و درهم....که اولینش شوک بود و دومینش شرمندگی.......شرمندگی از اینکه دوست نازنینم 5روز در سوگ پدر عزیزش بوده......و من به جای اینکه در کنار اون باشم.......مشغول خودم بودم.....شرمندگی از اینکه مراسم ختم عزیز دوستم هم گذشته و من در کنارش نبودم.......و شرمندگی از اینکه خود اون وظیفه دیده که واسه اینکه من بیشتر از این احساس شرمندگی نکنم......بهم خبر بده و از داغی که دیده مطلعم کنه....... دی دی عزیزم.......منو ببخش....میدونم که بخشیدی.......میدونم که تو بی توقع ترین آدم روی زمینی....... و میدونی که من همیشه در مقابل درک بالات کم میارم......... از خدا می خوام که تو رو همیشه برای من و مادرت رو همیشه برای تو نگه داره.........که هر دوی ما به تو نیاز داریم.......مادرت به تو نیاز داره تا آرومش کنی.....و من به تو......چون هنوز خیلی چیزا هست که باید ازت یاد بگیرم..... گاهی به قلب کسی.... گاهی از قلب کسی ....... زیاده عرضی نیست...... فقط خواستم بگم: همونقدر که رفتن به دل کسی....نشستن تو جاهای خوب قلبش.....سخته....... ......رفتن از قلب بعضی آدما هم سخته....... درست به همون سختی.....و شاید سخت تر از اون...... ..... ولی از این دو تا سخت تر........اینه که ......اونی رو که اونجوری نشسسته تو اون قسمتای خوب قلبت.....بلندش کنی و بندازیش بیرون سخته ....خیلی سخت......خیلی خیلی سخت......اما... اما به قول نوشته اون بالا.......برای اینکه بمونی....تا ابد باقی بمونی.....باید همیشه بری......فقط حواست باشه داری به کجا وارد می شی..... و حواست باشه داری از کجا خارج می شی......و بیشتر از اونها.....حواست باشه ....داری چه کسی رو از کجا اخراج میکنی
دیدی؟ حتما برای تو هم پیش اومده.........یه آشغالی چیزی پیچیدی لای روزنامه می خوای بندازیش دور.......یا مامانت یه عالمه سبزی گلی گذاشته رو یه ضمیمه روزنامه .......یا چه می دونم یه تیکه کوچیک از روزنامه بریدی و به شیشه مانیتور کامپیوترت رایت شیشه شور زدی و میخوای باهاش شیششو تمیز کنی......که ....یهو یه مطلبی توی روزنامه جلب توجهت می کنه....حالا اینکه اون آشغال چقدر کثیفه .....یا سبزی ها چقدر گلی و پر از میکروبه....یا قطره های شیشه شور دارن چکه می کنن و از درز مانیتورت میرن تو.....دیگه برات مهم نیست............ مهم ترین کار دنیا میشه خوندن اون مطلب توی اون بریده ی روزنامه........ روزنامه ای که ارزشش تا حد سبزی و شیشه پاک کردن و آشغال پیچیدن توش پایین اومده بود.....یهو دم آخری مهم میشه.......همین روزنامه که تا ساعت قبلش تمیز و مرتب، بدون چروک و بدون کثیفی می تونست تو دست تو باشه........زمانی عزیز شد که تا پایین ترین مرتبه پایین اومد......حرفم این نیست که نباید تو این موقعیتا اون روزنامه روخوند........می خواستم بهت بگم که می تونستی بدون اینکه دست و بالتو آشغالی و گلی کنی.......یا به مانیتورت صدمه بزنی.....مطلبتو بخونی..... به شرط اینکه زودتر متوجه ارزشش می شدی....... می خوام دو تا حرف بزنم..... اول اینکه....بیایم.....ارزش مطالب هر رزونامه ای رو قبل از اینکه آشغالی و کثیفش کنیم بفهمیم..... به خدا .....حتی روزنامه ها هم دل دارن....... دوم اینکه........هر روزنامه ای رو قبل از اینکه کامل بندازیش دور.......حتی وقتی که به نظرت دیگه کاملا کهنه و کثیف شده....خوب سر تا پاشو....از اول تا آخرشو یه نگاه عمیق بنداز........خیلی وقتا .... حداقل یه مطلب قشنگ که ارزش خوندن داره توش پیدا میکنی.......اونوقت شاید اون بریده گِلی روزنامه رو حتی تا اخر عمرت نگه داری.....شایدم اون روزنامه گلی بشه همه زندگیت پی نوشت: می دونم انقدر عاقل هستی که بدونی ...روزنامه چیه..... پیوست: دعوتت می کنم به خوندن پست همکلاسی قدیمم....که هیچوقت فکر نمی کردم انقدر احساسات توش پررنگ باشه......راست میگن.....عشق هر آدمی رو شاعر می کنه
هی ما می آییم اینجا کشف های جدیدمان را می گوییم....تئوری های نسبیت و عدم نسبیت و نسبیت متوسط را ایراد می کنیم....شما هم مفتتن و مجاناً (همون رایگان) این تز هارو دریافت می کنین....مملکت هم که کلهم بی صاحاب است و حق ثبت تئوری و اختراع....چیزی در حد کلاه بوقی......بدون صرف هزینه...نمی کنین ....حداقل شما هم کشفیاتتان را بگوید...بلکه رستگار شویم جمیعاً خلاصتن و بدون انکه سر گران سنگ و وزین مقام شما را درد آورم عرضم خدمتتون که به کشفی دیگر نائل شدیم.....که هرکه با تئوریمان مخالف است.....با عرضه ادله و مشاهدات کافی رد نظریه را به سمع و نظرمان برساند که در غیر این صورت...می رویم تا نظرمان را جهانی نماییم.....به کوری چشم کوردلان...... همیشه از بچگی درگیر مسئله مرگ بودم..واینکه چرا آدم ها می میرن...و اگه خدا به اندازه کافی جا درست نکرده بود که همه آدما توش جا شن....پس چرا هی قدیمیا رو کُشتوند و جاش جدیدیارو آورد؟ و بهتر نبود آیا آدما که به یه سنی می رسیدن دکمه رفرش رو می زد و دوباره همه از نو شروع می کردن؟ والا!!!!...یا اینکه اصلا قربون بزرگیت برم..تو که این همه زمین و ماه و ستاره و اینا آفریدی...نمی شد این زمینو بزرگتر می آفریدی همه توش جا شیم؟ که دیگه غصه مردن رو دلمون نمی موند؟ القصه ....برای این سوالمان که هرگز به جواب نرسیدم......سوال بعدی من این بود که خدا جون.....حالا که مردمو می کُشونی.....ایا چرا همه رو به یه شکل یکجور از صحنه روزگار محو نمی کنی؟ چرا یکی با درد و خونریزی.....یکی تو خواب و آروم....یکی با تصادف و یکی رو تخت بیمارستان؟ که جواب این یکی را امروز یافتیدم....... امشب که رفته بودیم خونه آقابزرگمان...... خبر یافتیم یکی از اقوام دور جان شیرین را تسلیم عزرائیل رحمه اله نموده......ما که نه در عمرمان ایشان را دیده و نه شناخته بودیم...ناگهان و با تعریف نحوه موتشان ....آشنایی بس قریب پیدا نمودیم باایشان....در حد لالیگا......ایشان که پسر ارشد یکی از سرمایه دارهای فامیل ما بوده حین پخش نذری شله زردشان که با کبکبه و دبده فراوان و خدم و حشم در حجم وسیع پزیده شده بوده...یک قاب بزرگ شله زرد راروی سینی نهاده و روانه منزل یکی از همسایه های کله گنده خود می شوند که شخصا نذری را تقدیم کنند که پایشان روی یخ های ناشی از برف دیروزش لیز خورده و پس از برخورد سرشان با یخ و یوخ، زندگی را بای بای می نمایند. چه مرگ تراژیک و با برکتی! حالا می دونین فامیل ما چند ماه و گاه چند سال حرف واسه تعریف داره؟......که فلانیو یادتونه؟ 28 صفر فلان سال؟ نچ نچ نچ....بنده خدا سالم سالم بودا.....قاب شله زردو گرفته بود دستش ببره خونه فلانی....پاش لیز خورد...مرد..... مرگ این بنده خدا چه قد واسه خانوادش سخت بود و هست بماند...اما می دونی چه قدر خیر و برکت برای دیگران توشه؟ مثلا همین موضوع می تونه پست وبلاگ یه فامیل دور شه که تو عمرش اصلا ندیدتش...یا اینکه می تونه باعث بشه یه پیرمرد حرفی واسه زدن به نوش که از اون می پرسه چه خبرا آقا جون داشته باشه.......تا هم اون پیرمرد چیز جدیدی بگه و هم نوه بدبختش یه بار دیگه قصه یوسف و زلیخا رو گوش نده......می تونه باعث شه با تعریف موضوع نحوه مرگ فلانی توسط نوه برای پدرش، میونه ای که یکم شکرآب بود .......بهبود پیدا کنه......می تونه باعث شه یه نصیحت دیگه به نصایح الاولیا اضافه شه و تا عمر داری هر وقت برف میاد منتظر باشی تا بهت بگن مواظب برفا باش ندیدی فلانی رو برفا سرخ خورد و فلان شد؟ خلاصه که ما جواب سوالمان را یافتیدم و فهمیدیم خدا خیلی دوسمون داره .... و در همه حال به فکر ماس و این همه تنوع در نحوه مرگ و میر صرفاً برای اینه که آدما هر لحظه انتظار
یه اتفاق جدیدو داشته باشن... و یه وقتی که همه به رکود رسیدن با توضیح نحوه مرگ یکی...حرف جدیدی واسه زدن به هم داشته باشن که حوصلشون سر نره.....و در نهایت......ما که در نحوه به دنیا اومدنمون تفاوت چندانی نیست.......اگه نتونستیم تو زندگیمون هم چیز خاصی بشیم که واسه بقیه قابل تعریف باشه...حداقل شاید یه جوری بمیریم.....که یکم متفاوتمون کنه....مطرح شیم......روحمون شاد شه.....
آدمایی که تو زندگی من مهم بودن ......شامل دو دسته میشن: 1. آدمایی که مهم موندن 2. آدمایی که دیگه مهم نیستن آدمایی که وارد دسته دوم شدن.......چند مرحله رو تو قلب من و چند مرحله هم تو لیست تلفن های مخاطبین (contacts) تو گوشی موبایلم گذروندن آنچه که تو قلب من گذشته ....گفتنی نیست......احساس کردنیه....و احساسات رو نه میشه تفسیر کرد نه توضیح داد و نه حتی توجیه کرد.....اما مراحلی که تو لیست contact ها گذشته 4 تان: 1. ذخیره اسم و شماره تماسش 2. دادن مسیج و زنگ زدن به شمارش ..... بدون استفاده از لیست تلفن.....چون انقدر مهم بوده که شمارشو تو حافظم موندگار کردم 3. پاک کردن اسمش و شماره تماسش...... تلاشی اکثرا بی نتیجه برای فراموشی خودش و شمارش و 4. برگرداندن اسم و شماره تماس بعضی از اون آدما به لیست....... در عین بی تفاوتی........مثل شماره بقیه آدمای بی اهمیت تو لیست مخاطبینت......فقط چون گاهی کارت بهش میفته....همین پی نوشت: خیلی از اون آدما ..... حتی روحشونم خبر نداره که دیگه مهم نیستن!!!!
یه چیز جدید فهمیدم....... اگه نمی دونی یکی رو دوست داری یا نه!!!!......اگه هنوز از اون ته مَهای دلت خبر نداری...... نمی دونی دلت واقعنی باهاشه یا نه......یه امتحان ساده بکن..... تو یه روز سرد برفی......یا چه می دونم یه روز سرد بارونی......بشین کنار پنجره اتاقت......بی هوا...بدون اینکه حواست به دوست داشتن یا نداشتن کسی باشه......بشین کنار پنجره عرق گرفته اتاقت....... شروع کن با نوک انگشتات نوشتن و ضرب گرفتن روی شیشه........ببین اسم کی رو روی شیشه می نویسی.....اگه بی هوا...یهویی اسم اونو نوشتی......شک نکن که عاشقی!!!!!!!! پی نوشت: اگه هوا سرد نبود و پنجرتو بخار نگرفته بود تو موتور جستجوی گوگل تایپ کن "let it snow" بعد کلید اینتر رو بزن...وقتی که دونه های برف رو مانیتورت ظاهر شدن....بذار حسابی صفحه اسکرینت عرق کنه و بخار بگیره.......اونوقتی بی هوا با موس کامپیوتر شروع کن به نوشتن چیزایی که دلت می کشه
برایم هندوانه تزئین شده ای بیاور ....که سال هاست هواشو دارم* یادت باشه این یلدا هم نیمدی....... *: الهام از شعر "دریچه" فروغ فرخزاد پی نوشت 1: اگه دیدین یه خانوم به اصطلاح محترم در حالی که داره راه می ره زل زده به آشغالای ریخته تو جدول کنار خیابونا و تو جوبا.....اصلا تعجب نکنین فکر نکنم خل باشه......احتمالا طفلی کارت دانشجوییشو دم فارغ التحصیلی گم کرده ......حیوونی هنوز امید داره پیدا شه!!!!!(زکی) پی نوشت 2: صندوق پستی نوشته شده پشت کارت ملی ها و کارت دانشجویی ها و .... هست!!!!! که گفته از یابنده درخواست میشه درصورت پیدا کردن کارت به این آدرس پست کنه.....خواستم به اطلاع برسونم کاملا تزئینیه....خود صاب دانشگاه ما هم نمی دونست مرسولات پستی به این صندوق کجا میره چه برسه به حراست، انتظامات، دبیرخانه آموزش، آموزش دانشکده، آموزش کل، دفتر روابط عمومی و نمایندگی تحصیلات تکمیلی!!!!
ملت غیور .......فکور.......شکور......مشکوک....مسلول..........مفلوک.....محمود(!!!) ایران ای مردان و زنان دلیر ....فقیر.....ضعیف.....امید*....ناهید* ایران ای مردم سرزمین وسیع.......غنی.....هست.ه ای....دویست تومن بسته ای ایران سالگرد شکوهمند...فتوحمند.....هدرمند هدفم.ند شدن یار.آنه ها را به همه شما به خصوص پد.ر و م.ادر رئ.یس جمه.ور مردمی ..... رندمی...... سندرومی ملت تبریک عرض ویگولنزجگم و حالا همه یک صدا می خوانیم: تولد تولد .....تولدت مبارک.......تو روحت تو روحت......تولدت مبارک.....بیا شمعا رو فوت کن.....که صد سال ر..ده باشی *: نام اقمار مصنوعی (ما.ه.واره) حاصل تلاش مهندسان جان بر کف وطنی پی نوشت 1: با نگاهی آزاد به پست "این مطلب غیر30یا30 ترین مطلب کل همه طول تاریخ این وبلاگ است" پی نوشت 2: تا حالا به این بی ادبی ننوشته بودم.... به روم نیارید...به بزرگی خودتون ببخشین
نه اینکه به این
رسیده باشم که اشتباه کردما........نه اینکه مطمئن باشم که باز گند زدم با
تصمیمما......... اما یه جورایی دلم می گیره با دیدنت........چه خوب کردی
که عکس اونو گذاشتی جات.......اینجوری یکم دلگیرم....اما خب این به نظرم یکم
بهتره.....آره اینجوری بهتره یکم.....می دونی........تو یه کم فرق داشتی
انگار با بقیه....اما فقط یکما.....به قدر یه ذره بیشتر موندنت.......همین
یه ذره....یه عالمه خاصت کرده...که الان اینجوری یکم دلگیرم........ نه
اینکه فرق داشتی.......یعنی فرق داشتی.....اما به اندازه همون یه ذره بیشتر
بودنت....... وگرنه من که می شناسم خودمو......می دونم از آدمای دور و
ورم کسی دائمی نیست....... نگفتم تو رو می شناسما...گفتم خودمو می
شناسم.......آخه لامصب .....خودمو که دیگه می تونم بشناسم...... حالا
هم بدجور دلتنگت شدم.......این شبا زیاد بهت فکر می کنم........نه چون
پشیمونم از تصمیمما.....گفتم که بهت....چقدر خنگی ....فقط به خاطر همون یه
ذره بیشتر بودنت...... خوب کاری کردی که عکس اونو گذاشتی جات...... تو هم با من نبودی مثل من با من.....و حتی مثل تن با من پی
نوشت: پرسید احوالت چطوره؟ گفتم: ای شکر. میگذره. خوب و بد. درهمه. اما خب
این روزا و شبا انگار سهم خوباش کمتره......... اما خب
شکر...میگذره......میگذره تا تموم شه.....بگذر لعنتی ....... بگذر
