تبليغاتX
عطر قهوه

عطر قهوه

دل نوشته


یه روز خوب....یعنی یه روز صبح از خواب بیدار شی.....بری یه دوش بگیری...... کمی تا قسمتی به سر و وضعت برسی....کمی صافکاری...تا قسمتی نقاشی......یه عطر خوش بوی مخصوص میهمانی رو بزنی......بعد بری با ماشین دنبال دوستات......با یه پیکان قراضه ی مدل 57 در طرح خودروهای فرسوده......سوارشون کنی....بری دم یه گل فروشی.....یه دسته گل خوشگل سفارش بدی ......کلی با آقاهه سر رنگ کاغذ دورش بحث کنی......بعد ........ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

بری هِلِی هِلِی...که میشه به عبارتی خونه دوست عسل و ماهت که تازه از کربلا اومده......(کربلایی سمانه)

توی ماشینم با دوستات به این نتیجه برسی که چه حالی می ده با این ماشین خسته...5 تا دختر خسته برن تو جاده شمال.....حالا اگه این وسط ماشین خراب شه و یه ماشین با 5 تا فردین بیان کمکت که فبها.....حالا این فردینا به قول معصومه شیتیل داشته باشن و اصیل و تحصیلکرده هم باشن که دیگه.....خدا جون مرامتو شکر

بعدم سِوِن نامه ای رو که مصی نوشته...بلند بلند تو ماشین بخونه و ماشین که ضبطش رو دزد برده با صدای قهقهه شما بره تو هوا .....از طرفی...از اونجایی که آدرس رو خوب بلد نیستی...باز هم مصی سرش رو به قول خودش عین غاز بیاره بیرون و در حالی که شما دارین با سرعت 80کیلومتر در ساعت یه پیچ رو دور می زنین ...از یه رهگذر بپرسه آقا خیابان ؟؟؟ کجاست؟ تا یارو میاد به خودش بجنبه وجواب شما رو بده.....کیلومترها از اون پیچ رد شدین (به این میگن راننده تازه کار)................بعدشم که می رسین خونه دوستتون کلی حرف چرت و پرت و شوخی بزنین و شوهر شوهر کنین...آخر سر بفهمین که بابا و داداش دوستتون بیرون منزل نیستن و در اتاق مجاورن (اّی آبروتون بره...اّی آبروتون بره)...بعدم یه ناهار خوشمزه با کلی مخلفات و یه عالمه عکس در حالاتی که اگه کسی غیر از خود شما ببینه آبروتون به منتهای وجود بره و کلی امضا و قسم که این عکسارو پس فردا که شوهرم کردین از سر خودشیرینی به آقاتون نشون ندین چون به عقلتون شک می کنه

......................

یه روز بد......یعنی یه روز جمعه که نشستی پای ساختن یه سمینار و داری به حجم انبوه مطالب و وقت نداشته ات فکر می کنی.......سخت تو فکری که تلفنت زنگ می زنه....گوشی رو بر می داری...می بینی یه صدای ضعیف که داره از حال می ره میگه: طاهره؟ سلام....(تو نمی شناسی صاحب صدا کیه).......می گی : شما؟ میگه من مهتابم!!!!.....من صبح یه عالمه قرص خوردم می خواستم خودکشی کنم.....میای پیشم؟

و تو دیگه هیچی نمی فهمی......آماده رفتن می شی......مجبور میشی واسه رفتن بیرون وسط ظهر جمعه دروغ بگی که مهتاب آپاندیسش رو عمل کرده و تو بیمارستانه......میرسی خونه دوستت......وقتی زنگ در رو میزنی نمی شناسیش.....به خاطر قرص های افسردگی که تو یه سال گذشته خورده...حداقل 25 کیلو اضافه وزن پیدا کرده و از زیبایی وصف ناشدنیش.....تقریبا چیز زیادی  باقی نمونده....به زور جلو گریه ات رو می گیری...ولی نمی تونی نزاری که اشک تو چشمت به خاطر دیدن یکی از عزیزترین دوستات که بدون اغراق زمانی زیباترین دختری بود که شما تو عمرتون می تونستین دیده باشین  حلقه نزنه.....فقط بغلش می کنین و فشارش می دین.....هنوزم که عکس های تا پارسالش رو  میبینین...از زیباییش دلتون ضعف می ره

و جالبه مهتابی که از سال اول دانشگاه همیشه دور و برش پر از انواع و اقسام دوست های دختر و پسر بوده...اینجوری زار بزنه که تنهام

کمک می کنی تا لباسش رو بپوشه...میبریش یه کافی شاپ....جلوت می شینه......هنوز اثر قرص هایی که صبح خورده بوده تو تنشه.....صداش حال نداره....پلک هاش مدام رو هم میفته و تو فکر می کنی که افرادی که مجاور شما نشستن حتما فکر می کنن دوستتون معتاده.......و  اشک ها بازمجالی بهت نمی دن.....

و تودیگه ترحم رو تموم می کنی....حرفات رو عین تازیانه می کوبونی رو صورتش...از حماقتاش می گی....از اینکه لیاقت قیافش رو نداشته....اینکه جنبه زیباییش رو نداشته...اینکه احمقه......اینکه بی شعوره......اینکه باید بره بمیره..... و اون نه اعتراض می کنه و نه بحث...همه رو می پذیره....و تنها میگه که دوسش دارم نمی تونم ترکش کنم.......و تو بحث رو اینجوری تموم می کنی که اگه این دفعه دوستتون قصد خودکشی داشته به شما بگه تا یه روش خوب بی برو برگشت بهش معرفی کنی تا کارش رو تموم کنه ....بهش میگین دستش رو بزنه به یه سیم لخت که از پریز برق در اومده تا دیگه اینجوری فقط اطرافیانش رو تنها برای جلب توجه به دردسر نندازه.....

و در آخر فقط این امید رو داشته باشین که حرفاتون تنها در گوش خر یاسین خوندن نباشه...

وتنها امید.......


پی نوشت: نام مهتاب ساختگیه

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت0:0توسط طاهره | |


من امروز کشف کردم که خدا عشق را در روزی بارانی آفرید....

نمیدونم این بارونه که آدمارو عاشق می کنه...

یا آدمای عاشق تو روزای بارونی بیشتر معلوم میشن!!!

هرچی که هست، تو روزای بارونی دیدن آدمای عاشق، به آسونی خوردن یک فنجون قهوه داغه که داره ازش بخار بلند میشه

...

نشستم توی ماشین منتظر مامان...هیچ صدایی نیست جز  قی ی ی ی ی ی ژ           قی ی ی ی ی ژ       برف پاک کن های ماشین که دارن دو تایی با هم دیگه عاشقانه وار قطره های خوشگل بارون رو یه جا جمع می کنن.

نمی دونم سمت چپی انقدر عاشق سمت راستیه که هر کاری میکنه ... اونم انجام میده ؟!!! یا برعکس سمت راستیه داره از رو دست چپیه می بینه!!!!

اینکه کی داره از کی تقلید می کنه مهم نیست...مهم اینه که عاشقانه با هم آواز می خونن و یه کار مشترک رو دو تایی با هم انجام می دن. هیچ کدوم هم غر نمی زنن....مثلا آقا برف پاک کنه نمی گه قیژ، خانومه بگه قاژ. یا آقاهه بگه قوژ...خانومه بگه قیژ..............دوتاشون با هم از سمت راست می رقصن و میان سمت چپ و با هم آواز می خونن و می گن: 

قی ی ی ی ی ژ       قی ی ی ی ی ژ

پیشنهاد می کنم اگه از خیلی چیزا...یا خیلی کَسا دلسرد شدین، توی یه عصر بارونی بشینین تو ماشین خاموش پارک شدتون گوشه یک کوچه خلوت، شیشه هارو بکشین بالا، ضبط ماشین رو روشن نکنین و فقط بشنوین....بشنوین سمفونی برف پاک کن هارو....

اونوقت اگه یه دختر پسر جوون اومدن تو کوچه ای که شما تو ماشینتون نشستین و سلانه وار از کنار ماشین شما عبور کردن بدون اینکه توجهی به شما و سمفونی برف پاک کن ها نشون بدن و بعد بلافاصله یه دختر پسر دیگه اومدن و صدای قهقهه شون تموم کوچه رو پر کرد بازم بی توجه به شما...بعدنشم ببینین یه مامان و بابا دست نی نی شون رو گرفتن و زیر یه چتر سه تایی می دون و می خندن و....... از این همه انرژی و عشقی که در اطرافتون جریان داره یکه نخورین

به نظر من که همش معجزه بارونه....

من که فکر می کنم خدا عشق رو تو یه روز بارونی آفرید...مثلا یه روز بارونی که آدم داشته تو بهشت راه می رفته و دنبال سرپناه بوده، حوا رو می بینه که یه گوشه وایساده و متعجب داره به این دونه های شیشه ای نگاه می کنه....بعد برق نگاه حوا جذبش می کنه و می ره جلو...اونوقت عشق آفریده میشه....

یا شایدم اونا اول همو می بینن و عاشق هم می شن بعد خدا بارون رو به نشانه هدیه براشون نازل می کنه!!!!

هرکدوم که هست فرقی نمی کنه..... فقط...من مطمئنم که یه رابطه مستقیم بین عشق و بارون وجود داره

آخه می دونین که؟ دیدن آدمای عاشق تو یه روز بارونی ...به آسونی خوردن یه فنجون قهوه داغه که داره ازش بخار بلند می شه


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت20:31توسط طاهره | |


يه وقتايي شده كه از همه چي و همه كس نا اميدي.....

دلت از خدا گرفته

تو حرفاي شبونت ...فقط گله است و شكايت....

وقتي داري صداش مي كني...ازش چيزي نمي خواي....فقط مي خواي شماتتش كني و فرق گذاشتنش رو به رخش بكشي

اون شبايي كه داشته هاي ديگران تو نظرت هزار هزارتاست و نداشته هاي خودت هم هزاران

اون شبايي كه دراز كشيدي و تو خلوت خودت .....فكر مي كني و فكر.....حرف ميزني...با خودت....گاهي با خدا.....اما جنس حرف زدنت...دلخوريه....

مثل چند شب پيش.....كه مثل چندين شب هاي قبل..... دلخوريمو با خودم برده بودم تو رختخواب و زمزمه هاي شاكي گونم با خدا و كرور كرور غم براي نداشته ها و نشناخته ها....

...

و فرداي شب سراسر گله...نمادي  آمد ....نشانه اي ...(و يا به قول دوستي) رسولي....

بر من نازل شد

در هيئت يك غريبه

....

خداي من.....به تو ايمان دارم...كه تو هستي...كه تو آن بالايي....شايدم پايين...نمي دانم دقيقا كجا شايد...اما قسم به خودت كه تو هستي.....

من رو ببخش كه هنوز عشقت به خودم رو آزمايش مي كنم

منو ببخش كه هنوز گاهي وقتا....مجبورت مي كنم كه عشقت رو بهم ثابت كني

...

و من ... چه ناسپاسم....چه ناشكرم .....كه مهر چون تويي رو هنوز مورد آزمون قرار ميدم

...

و رسول تو همانطور كه بي صدا آمده بود....

چه بي صدا رفت

و فقط..... شايد من ... تنها من ... بدانم ....كه رسالت آن غريبه چه بود.....

....

تو براي من چيزي بيشتر از آنچه شايد خودم براي خودم طلب مي كنم....مي خواهي

تو به من نشان دادي ....(گرچه قبلا هم نشان داده بودي و من بنده  باز مجبورت كردم كه ثابتش كني) ... كه من مي توانستم بارها و بارها.....مانند ...و يا حتي كمي بهتر از آن هايي كه گاهي در اوج حماقت حسرتشان را مي خورم باشم....

ولي تو....تو..... براي من چيزي بالاتر....خيلي بالا.....خيلي خيلي برتر از چيزي كه مغز كوچك من توانايي تصورش رو داره مي خواي...

و من شهادت مي دهم...به بزرگي تو ...كه بزرگتريني.... و به كوچكي خودم...كه بنده اي هستم ...

و من قسمت مي دهم به حكمتت .... كه عذر بنده ي كوچكت را بپذيري ....

خدايا كمكم كن كه عشقت را بدون چون و چرا...براي ابد بپذيرم...

....

خداي من برايم باز رسولاني بفرست ...محض يادآوري....

من سعي مي كنم....كه يادم بماند.... اما تو هم يادت باشد ....كه فراموشي هنوز هم جزئي از من است...


+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت0:2توسط طاهره | |

 

امروز نظری رو شنیدم....از کسی که نظراتش برام مهمه ....

دوستی ..... از همان اهالی سون (7)...همون که تو نوشته های قبلیم گفته بودم وقتی کوچولو بوده دوست داشته اسمش مینو باشه

در جمع 4 نفره مون...... بهم گفت ... که مدت هاست شاید که نوشته هام رنگ و بوی قبل رو نداره.... بهم گفت انگار..... نوشته هام دیگه بداهه از قلبم نمی گذره.... توش کمی جبر جریان داره....جبر به نوشتن!!!!!!

گفت..... نوشته هام از "مادر فرهاد مرد" به بعد دیگه حس قبل رو نداره!!!!!!!!

نمی دونستم باهاش موافقم یا مخالف...... اما خوب می دونستم که اولین نوشته هام توی این کنج دنج و دوست داشتنیم... متعلق به زمان هایی بود که انگار کلمات خودشون بی اراده .....از مغزم و یا شایدم قلبم  بدون هیچ واسطه ای به روی مانیتور جاری می شدند....

آره ... سمانه حق داشت..... مدت ها بود که برای نوشتن دنبال سوژه می گشتم...... و گرچه بعد از پیدا شدن سوژه ها دوباره این قلبم بود که جاری میشد..... اما انگار خود سوژه چون چندان دلی نبود.... نزدیکترین هام خوب می فهمیدند......

بعد از گفتنش منتظر مخالفت دو تا دوست دیگم بودم.... اما گرچه موافقتی نبود....اما........ مخالفتی هم.........نبود

دلم گرفت......... دلم خیلی خیلی گرفت......

دلم برای خودم تنگ شد...دلم برای خودم ..... خود خودم ..... یه ریزه شد.....

شاید رسالتم رو یادم رفته بود.....هدف من از نوشتن...نویسندگی یا چیزی شابه اون نبود...یا ...نمیخواستم روزانه هامو بنویسم......من فقط می خواستم احساسات جاری شده از قلب و ذهنم رو بدون هراس از هیچ شناس و ناشناسی جایی ثابتشان کنم.....تا از دور زدن مدام دور سرم  دست بردارند

نمی دونم تاثیرپذیری خوبه یا نه!!!! اما شاید تو این مدت ناخودآگاه از نوشته های کسانی که خوندم و خوشم اومده تاثیر گرفته باشم و رد پایی از اونا تو نوشته هام جریان پیدا کرده باشه...بازم نمی دونم این خوبه ...یا نه.....

اما می خوام فرصتی به خودم بدم.....تا باز هم مثل قبل وقتی کلمه ها هجوم میارن بهم .... حتی انقدر فرصت نباشه که اول تو word تایپ کنم بعد بزارمش اینجا... مثل همون نوشته های اول وقتی اشک از چشمام جاریه.....بنویسم و بنویسم و ....  با هر چندتا غلط تایپی ثبتش کنم تو وبلاگم....

قهوه ی امروزم...عطر یه باور رو داشت.....

دلم برای کنج دنج و دوست داشتنیم تنگ می شه... نمی دونم جدایی ازش چقدر طول می کشه..... اما من برمی گردم....

من.....بر...می... گر....دم

شاید فردا.....هفته ی دیگه....ماه دیگه....یا....

اما بر میگردم.....

 

پی نوشت: اگه خواستین....خب.... من از نقدهاتون استقبال می کنم.... همین

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت22:12توسط طاهره | |

 

تقديم به سِوِن

اول بگم كه من دوران دانشجويي ليسانس فوق العاده اي داشتم...و اين يكي از  خاطرات همون دورانه....كه البته برخلاف ميلم با اندكي سانسور اينجا گذاشتم... نوشته ي اينبارم خيلي مشابه قبلي ها نيست...اما دلنوشته كه هست....

سال دوم دانشگاه بوديم....اينكه ميگم بوديم و نه بودم ...چون دارم از 7 تا دوست حرف مي زنم كه از همون روز اول دانشگاه كه همو پيدا كرديم با هم بوديم تا همين امروز كه دقيقا 6 سال و 12 روز مي گذره و اسممون رو گذاشته بودن سِوِن(7)....همه ميگفتن اينجور دوستي هاي خيلي عميق مال سال اوله و بالاتر كه ميرين از هم جدا ميشين....اما ما ثابت كرديم اينطور نيست.

 بگذريم... اوايل ارديبهشت بود و دانشگاه مثل هرسال برنامه ي مشهد داشت....پارسال رو از دست داده بوديم و امسال قرار گذاشته بوديم به هر وجه من الوجوه (عجب تمثيلي) بريم مشهد.....حالا بماند كه چون بچه سوسول بوديم راضي كردن ابوي ها و خانوم والده هامون چقدر طول كشيد...شده بود 50% ‌قضيه حل....اما به قول علي پروين مونده بود 60درصد بقيش كه اونم در اومدن اسممون از بين اين همه متقاضي بود كه در اومدن اسم هر 7 نفر با هم تقريبا صفر بود.....سرتون رو درد نيارم كه همون قضيه ي قرعه كشي خودش داستاني بود....با همه ي اين تفاصيل اسم 4 نفرمون در اومد و يكي ديگه از بچه ها رو قاچاقي جاي يكي ديگه جا زديم و موند 2 نفر.....حالا از ما اصرار و از بچه هاي انجمن اسلامي انكار كه نمي شه و از اين قبيل داستان ها.....بعد از كلي رفت و آمد و گيس كشون رفتيم به رييس انجمن كه ما (فقط 7) بهش ميگفتيم سيد جليل گفتيم كه دو نفر از ما خودمون تنهايي با اتوبوس ميايم (چه غلطا) اونجا فقط اجازه بدين بريم اتاق دوستامون ...جاي كسي هم نمي گيريم تو ي اتاق دو نفر اضافه تر ميريم...كه اين بار سيد جليل دلش به رحم اومد و گفت دو تا جا الان خالي شده( ما هم عر عر).....

خلاصه اينكه بعد از ظهر سه شنبه روزي سوار اتوبوس شديم و رفتيم........هِلِي هِلِي ...يا همون مشهد .....از خوش گذشتناي توي راه و اولين تشرفمون به حرم كه بگذرم (كه به سختي مي گذرم چون اونا هم خيلي قابل تعريفن) ميرسيم به اولين شب حضورمون تو مشهد.... تا يادم نرفته بگم طبق قولي كه به سيد جليل داده بوديم قرار بود ما با 2 نفر بيشتر تو يه سوئيت هتل بريم....كه گفتن هر 7 نفر واسه هر سوئيت اسم بدن كه ما هم اسم خودمون رو داديم و اصلا حواسمون نبود كه بايد 9 نفره باشيم....(گرچه اگرم يادمون مي بود بعيد مي دونم همچين مرامي مي گذاشتيم)

از اونجايي كه ما 5 نفر تهراني بوديم و دو تا از بچه ها كرجي...خوابگاهي نبوديم و تا اون روز به غير از 2-3 شبي كه به بهانه ي افطاري مونده بوديم دانشگاه با هم خوابگاه نمونده بوديم... كلي ذوق با هم بودن و شب كنار هم بودن رو داشتيم ... و از اونجايي كه بسيار شيطان و گوگورمگوري بوديم.....كلي برنامه واسه انجام...كه اين يه قسمت رو اگه بزارين واسه حفظ آبرو سانسور ميگيرم.....فقط 1 نمونه كوچيكش كه هنوز يادش ميكنيم خاطره ي آقاي چوپاني بود....

و اما قصه ي آقاي چوپاني....اون زمان ما سال دومي بوديم و روابط با عناصر ذكور يوني در حد صفر....هنوز در اينكه كي بايد سلام كنه بحث و جدل داشتيم و برخي از آقايون (البته فينگيل رو نميگم ها!!!) واسه اينكه يه سلام نكنن حاضر بودن راهشون رو كج كنن و بيفتن تو جوغ آّب...بگذريم حالا)....

خلاصه اينكه اين سفر مشهد فتح الباب جديدي بود براي شروع روابط حسنه فقط در حد روابط انساني و نه بيشتر!!!!....ديگه اونجا با تمام تلاشي كه آقايون و خانوماي انجمن كردن كه آقايون و خانوما روي ماه هم ديگرو نبينن از جمله با تاخير حركت دادن اتوبوس هاي دخترا و پسرا و فاصله ي چندصد متري هتل خواهران و برادران.... ما همكلاسي ها هم ديگرو در حرم آقا ديدم و قرار شد چون شهر پر از گرگه (هر شهري ها ...دوستاي مشهدي گير ندين حالا) و ما هم ببعي هاي بي زبان و ساده اي بيش نيستيم اگه جاي ديدني شهر و مركز خريد خواستيم بريم با هم تماس بگيريم تا سايه ي مرد بالاسرمون باشه....

خلاصه اينكه وقتي به هتل رسيديم برادراي هم كلاسي دو – سه بار تماس گرفتن و يه بار كه ما اومديم زنگ بزنيم گند زديم به منتهاي وجود...حالا قضيه چي بود....اين في في دوست نابغه ي ما شماره ي اين فينگيل خان همكلاسي مون رو كه اومده يادداشت كنه طبق عادت با 0912 يادداشت كرده بود حالا نگو كه شماره ي ايشون با 0911 شروع مي شه.... حالا داشته باشين مارو كه زنگ زديم به شماره ي 0912.....يه آقاي جووني برداشت ما(7) هم نابغه شروع كرديم شوخي و تيكه و متلك... الحق و الانصاف كه اون اخويمون هم كم نميورد....حالا من كه صدا نميشناسم...نمي دونم اين دوستاي من كه ادعاي صداشناسي داشتن چرا نفهميدن..... كه ديديم آقاهه داره يه سري چرت و پرت ميگه....ما با دهان باز قطعيديم....كه فينگيل خان زنگيد و ما شماره رو  ديديم و چشم ها به قاعده ي يه كروكوديل گشاد و از خنده رو به غش.......كه اون همكلاسي هم ايمان اورد كه ما يه چيزيمون ميشه جميعا......

بعد از اون و يك سري اوشكول بازي هاي ديگر كه قابل ذكر نيست تا حدوداي 3-4 صبح بيدار بوديم ... و دست آخر از زور خستگي نخوابيديم بلكه بيهوش شديم. حالا نكته اينجاست كه طبق برنامه مي بايست 8 صبح صبحانه خورده دم در هتل سوار اتوبوس ها براي گشت و گذار در شهر مي شديم....تازه يكي دو ساعتي بود لالا گذاشته بوديم كه زنگ زدن به اتاقمون تا بيدارمون كنن....تلفن 7-8 بار زد تو سر خودش و دست آخر يه نابغه ي ديگه به نام مصي جون پريز تلفن رو كشيد....ساعت 8:10 بود كه اومدن زدن به در كه بچه ها بياين پايين اتوبوس ها حاضرن بريم...ما!!!!!!!!!!!!

اي خدا..... همه از خواب پريديم.....حالا همه دستشويي داشتن.....صبحونه كه بي خيال...اما شونه كردن موها وعوض كردن لباس و در آخر مِيك آپ كه از نون شب واسه يه دختر واجب تره رو چه ميشد كرد؟.....حالا يكي نبود بگه...بيا رحم كن و اين يك بار بگذر....عمراٌ!!!!

حالا اينجارو داشته باشين كه آينه ي هتل از اين آينه هاي دودي بود...ما هر چي كرم پودر و ساير ادوات آرايش مي زديم چيزي در انعكاس تصويرمون در آينه مشاهده نمي نموديم....حالا هي از ما اصرار و از آينه انكار تا آخرسر ما رضايت داديم و چون دير شده بود......توجه داشته باشين ...فقط چون دير شده بود دست برداشتيم و سوار آسانسور شديم.....لازم به ذكره كه ما هيچ كدوم اهل آرايش هاي آنچناني نبوده و نيستيم و فقط در حد رفع تكليف و رفع خواب آلودگي صوت يه نمه اي آرايش مي كنيم جوري كه فقط خودمون مي فهميم آرايش كرديم.....حالا اينو داشته باشين كه از شانس ما چراغ ها همه از اين نورهاي مصنوعي و آينه ي آسانسور هم تيره.....چشمتون روز بد نبينه همه نيم ساعتي بود سوار اتوبوس ها شده بودن و تو گرما منتظر ما 7 نفر....كه ما سلانه سلانه همچون آهواني خرامان از آسانسور پياده شديم كه سيد رو در حال دندان قروچه به انتظار خود يافتيم.... خيلي آقامنشانه اومد جلو و گفت همه نيم ساعته منتظر شمان...در ضمن مگه شما قرا نبود تو اتاقتون دو نفر اضافه داشته باشين؟!!!! بعد هم بنده خدا رفت.

حالا مگه ما ول  ميكرديم...رو كرده بوديم به همديگه و با دلخوري و حرص مي گفتيم: ديدي چي گفت؟  نه ديدي؟ واقعا كه... (حق دارين اگه يه چيزي به اعتماد به نفس جمعي ما بگين)....همين كه وارد خيابون شديم و تو نور آفتاب همديگرو ديديم....كه چه جوري عين سرخ پوستا سرخ و سفيد بوديم.... به روح بزرگ سيد كه در نهايت والامنشي چيز ديگه اي بهمون نگفته بود درود و سلام ها داديم و در كل مسير هتل تا مقبره ي فردوسي به پاك كردن رنگ و لعاب ها مشغول شديم.....

و هنوز پس از سالها(يه پا مامان بزرگ شدم رفتا) به اون اتفاق هاي به ياد موندني و غير قابل تكرار مي خنديم و هروقت داريم دستي به سر و گوشمون مي كشيم....به خنده مگيم.....مواظب باش مشهد نشي....يا اگه يه خانومي خيلي به خودش رسيده باشه ميگيم طرف ی توک پا رفته مشهد اساسي....

چه دوراني بود... بي نظير......

پي نوشت: این پست .... زنده می ماند!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت0:0توسط طاهره | |

 

گاهی وقتا فکر میکنم واسه خوشبخت بودن باید خیلی خاص بود

فکر میکنم برای اینکه خوشبخت باشم باید آدم دیگه ای جز اینی که هستم باشم

فکر میکنم باید یه قدم خیلی خیلی بزرگ بردارم تا بگم.... تا احساس کنم خوشبختم

اما من امروز احساس خوشبختی کردم...

احساس خوشبختی کردم....ولی نه تو کنکوری قبول شده بودم....نه یه جایزه ی بزرگ رو برده بودم .... نه عشق جدیدی وارد زندگیم شده بود... و نه حتی به یکی از آرزوهای بزرگ و کوچیکم رسیده بودم....

امروز عمیقا به این رسیدم که واسه خوشبخت بودن الزاماْ نباید آدم بزرگی باشی....نباید به موفقیت بزرگی رسیده باشی.... نباید حتی عشقت کنارت باشه.... و نباید......

من امروز احساس خوشبختی کردم

من........... خوشبختم

چون اتاقم و خونه رو مرتب کردم و از تمیزیش کلی کیف کردم

یه فنجون قهوه درست کردم و یه کتاب نیمه خونده شده رو که مدت ها وقت برای تموم کردنش پیدا نمی شد ...خوندم و با اینکه از پایانش چیز زیادی سر در نیوردم....اما کلی...کلی کلی نکته یاد گرفتم

واسه همین تو یه اس ام اس به دوستم گفتم :

همیشه مهم مقصد نیست....خیلی وقتا جاده ای که توشی از خود مقصد با ارزش تره

ما آدم ها گاهی وقتا شادی های کوچیک یادمون میره....

می خوایم واسه شاد بودن یه بهانه ی بزرگ داشته باشیم....انگار یادمون رفته که بی بهانه شاد بودن چقدر شیرینه

من ....وقتی خوشبختم که آدما رو دوست داشته باشم

من....وقتی خوشبختم که برق شادی...برق زندگی رو تو چشمای رهگذرایی که از جلوم رد میشن ببینم

به روزی میگم روز خوب....که به یه خانوم پیر کمک کرده باشم تا سبد بارش رو از پله های مترو بیاره بالا....

من وقتی خوشبختم که تو خوشبختی...

چون انرژی زندگیم رو از لبخند و نگاه تو می گیرم .... با تو هستم ...رهگذر

من واسه خوشبخت بودن به اینکه یه آدم دیگه ای باشم نیازی ندارم....

من خوشبختم ...چون زنده ام ... کسانی رو دارم که دوستشون دارم

خوشبختم .... چون خدا رو دارم

من خوشبختم ....چون هیچ کس نمی تونه بهتر از من ....خودم باشه

من خوشبختم با اینکه نه گاندی هستم.... نه مریلین مونرو.... نه بیل گیتس ... و نه حتی لیلی

من خوشبختم چون شادی های کوچکی هر روز تو زندگیم میان و میرن

پس بیا...همین جا به هم قول بدیم....تا ابد همدیگه رو دوست داشته باشیم....از شادی هم لذت ببریم....با هم بخندیم....تا خوشبختی رو تو دنیا پخش کنیم

پی نوشت: این پست از وبلاگ دوست گلم رو توصیه می کنم 20:30 ماهی خانوم 

پی نوشت ۲: ستاره ی عزیزم...ممنون بابت همه ی مهربونیت..... ممنون از اینکه لینک کردن یه پست رو به من یاد دادی...دوست دارم

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت0:44توسط طاهره | |

 

سلام خدا جون

خوبی؟

فرشته هات خوبن؟ حال بنده های خوبت چطوره؟ اونام خوبن؟

ای... ما هم بدک نیستیم.....نفسی میاد و میره که اونم از صدقه سر وجود تو و بنده های نورچشمیته....بهشون چی میگن؟ آهان..... صالح....بندگان صالح

نمی دونم چی میشد اگه منم جزو اونا بودم....یا اصلا می شد؟

بنده ی خوبی برات نبودم....غلط زیادی داشتم.....گنده تر از دهنم حرف زدم....پام رو از گلیمم درازتر کردم...

ولی به قول یه بنده خدایی گفتنی....

مگه بدا دل ندارن؟

چی میشه ......یه دری از اون در بزرگات رو به روی منم باز کنی

خدا جون....می دونم صدام رو می شنوی...میدونم نامم رو می خونی...می دونم اشکام رو میبینی.....

اما..........اما  نمی دونم جوابمو کی میدی؟

میگن تو دل ها ی شکسته جاته.....قربونت برم ....یه چند دقیقه ای هم مهمون این دل ترک برداشته ی ما باش.....

چی میشه....اگه یه ذره از اون بنده خوبات دل بکنی....سری هم به سفره ی دل بی دل شده ی ما بزنی...

میگن امشب شب قدره....میگن امشب از هزاران شب برتره....میگن تقدیر ما رو امشب برامون رقم می زنی.....

اما خودت بگو...با چه رویی بیام پیشت.....

با کدوم رو بیام در خونت......بکوبم به درت؟

با چه رویی حقی رو که ازت طلب ندارم بخوام؟

اما تو خدایی...... بنده نوازی

تازه تو باید نازم رو بکشی

یه کوچولو منت بکش

ببین چه جوری با سر میام پیشت.....

هزار بار عهد بستم  و شکستم....اما مهربون کوچیک نواز...خودت گفتی....به خودت قسم خودت گفتی ....صدبار اگه توبه شکستی باز آ

می خوام بیام پیشت....در رو وا بزار...روی در زدن ندارم.....ازت هرچی خواستم....بهم نده....آخه من که عقل درست حسابی ندارم.... قربون بزرگیت....چه می دونم چی به صلاحمه...من ازت می خوام...تو مثل همیشه خوباش رو اجابت کن و بداش رو نشنیده بگیر..... یه چیزایی هم خودت بزار روش....یه جوری که غافلگیر شم.....

ولی خدا جونم....یه چیزی ازت می خوام..... اینو برآوردش کن.....

می دونم ...این آرزو با هیچ کجای رحمت تو منافات نداره

خدا جون...به حق همون بنده های خوبت....به حق همین شبای عزیزت....به حق همه ی بزرگیت.....به حق همه ی مهربونیت.....

دل همه ی ما رو به وجود خودت گره بزن...هیچوقت هم این گره رو بازش نکن....حتی وقتی که انقدر از اصلمون فاصله میگیریم که با دندون میفتیم به جون این گره....

خدا جون دوست دارم.....

نگاهم که میکنی؟

 

پی نوشت: امشب چند تا از بنده های رستگار خدا رو دیدم.....که تو بزرگی روحشون هیچ شکی ندارم.... نمی دونم کی می تونم از این وجود بی وجود خودم دست بکشم و بشم ....شبیهشون.....حداقل یه ذره؟!!! آدمای بزرگی که میرن کهریزک و  بدن رنجور معلول ها رو می شورن و همراه با تمیز کردن چرک ها از بدن یه سری ناتوان جسمی و ذهنی... زنگار روحشون رو می سپرن به دست آب

 

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت0:19توسط طاهره | |

 

امروز با بابا داشتيم طرح بررسي وزراي پيشنهادي محمود خان رو تو مجلس مي ديديم

كر كر خنده بود....

حاضرم قسم بخورم مدت ها بود كمدي به اين خوشگلي نديده بودم....

پيشنهاد ميدم اگه مدتيه حوصلتون سر رفته و دنبال يه سوژه ي اساسي مي گردين....اين برنامه رو از دست ندين

هر وزيري مي تونه 2-3 تا مخالف و به تعداد مخالفاش موافق داشته باشه كه بيان رو سكو و از طرف بد بگن يا خوب....

اين برنامه رو كه ميبينم... دقيقا هر 4 سال يك بار....ياد برنامه ي صبحگاهي تو مدرسه ميفتم...

چطوري تا يكي مي رفت بالا و شروع مي كرد شعار هفته و اشعار صبحگاهي و پند و توبيخ  و ......با جلویيمون تو صف حرف مي زديم...که وسط عیش صداي ناظم در ميومد...خانوم ساكت...سكوت رو رعايت كنين

حالا شده نقل مجلس نماینده های ملت

الهي بگردم...دكي لاريجاني......آب شد بچه..... درنقش مبصر كلاس...هر چند لحظه يك بار حرف هاي نماينده ي موافق يا مخالف رو قطع مي كنه..... و ميگه:

-آقاي...بفرمايد بشينين رو صندليتون

-آقايون دور هم جمع نشين

-آقاي... شما چرا اينجا سر پا ايستادين.نظم جلسه را رعايت كنين. بفرمایید سر جاتون.

-آقایون سكوت را رعايت كنين

-آقاي خبرنگار چيه هي مدام عكس ميندازين از آب گل آلود ماهي ميگيرين...بفرماييد جايگاه خبرنگاران

حالا داشته باشین  اون بنده خدا نماينده هه که اون بالا....كلي دست و پا ميزنه  که میخواد یه عالم الفاظ قلنبه سلنبه ای رو که به مدد مشاور و محافظ و آبجی و خاله .... با کلی شب زنده داری و ریاضت رو كاغذ نوشته بخونه....

نامردای بی مرام هيچكي بهش محل نمي ده...الا عيال مكرمه و بنده زاده حتما و صبيه محترمه و اگرم داشته باشه همشيره و خانوم والدش...كه حتما كلي قند تو دلشون آب ميشه و همچين قيجوجه ميرن...كه فلاني اومده تلويزيون!!!! قربون چشم چپ و چولش و دماغ دراز و دست کوتاهش....که صداش عین آواز ابو عطای همون قورباغه هه وقتی آب سر بالا رفت می مونه!!!!!

حالا بماند كه اين نماينده هاي مخالف چقدر پته ي اين وزراي پيشنهادي رو ميندازن رو آب....كه خود مقوله اي جدا و اسباب خنده است تا حد مرگ....

از جمله اشعار و امثالي هم كه طي نطق ها بيان ميشه....يكيش اين بود كه يكي از نماينده ها آخر نطقش خوند و باعث انبساط خاطر نمايندگاني گشت كه با تمام وجود!!!!! به حرفاش گوش ميدادن:

شعر مزبور اين بود:

درخت گردو به اين بزرگي.....

درخت خربزه الله اكبر

كه فرياد قهقهه ي ياران به هوا رفت و دكي لاريجاني كه كلي فيض برده بودند...درحاليكه هنوز ريسه مي رفت گفت: بنده ي خدا شعر قحط بود؟( يعني خيلي فيض برديم دمت گرم....برو دارمت)

از متن حرف هايي كه ميزنن بگذريم...نوع بيانشون كلي نشاط انگيزه....يعني اگه يه راديو داشته باشي و تصادفي بياد رو موج اين برنامه...عمرا اگه بتوني حتي حدس بزني ....طرف كه داره نطق مي كنه...از نماينده هاي ملته.... نعوذ بالله

خيلي كه خوب بخواي دربارش فكر كني..ميگي يارو سركارگر تو ميدون تره باره...بارش دير رسيده....داره دق و دلشو سر راننده كاميون خالي ميكنه.....

حالا اينكه خود موضوع گفتماناشون و پته ريزي رو آبشون چه قدر داغ و از انواع بگم ؟!!!بگم محمود خانه...چون حوصله  وارد شدن به مقوله سياست رو ندارم بماند...

منتها اگه از سياست هم خوشتون نمياد... جنبه هاي ديداري و شنيداري مفرح بسياره

خلاصه اينكه از ما گفتن... اين چند روزه رو از دست ندين كه بساط عيش و طربي است به غايت مفرح.....سفره اي است گسترده كه هركس قدم رنجه كنه به توان خود لقمه اي نوش جان كند و يه آبي هم روش.....

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت1:33توسط طاهره | |

 

گاه شب ها دلهره ای به سراغم می آید......

ز کجا آمده ام................آمدنم بهر چه بود؟

گاه سوالی......سوال هایی............ و اغلب...............هیچ جوابی

وقتی که خوب به فلسفه زندگی دقیق می شوم........چه قدر از خودم فاصله میگیرم!!!

و چه بد فلسفه ای است........فلسفه ی زیستن

هدف وجودی ام را گم کرده ام.....

به هرکه دل بستم مرا جا گذاشت

و به هرچه دل دادم مرا به خود وا نهاد

و شاید...من نیز

زنده گی و دیگر هیچ

گاهی به عبث فکر می کنم راهم را یافته ام

عشق را فرا گرفته ام .... هدفم را پیش رو دارم .... و مقصد چشم انتظار من است

و چه حیف که اخترک امیدم را عمری به کوتاهی اخگری در صدم ثانیه است

...که اگر هدف از خلقتم تنها بذل امید است و روشن کردن شمع وجود دیگران.....

چه اندوه بار است......رمز حضور من..........

به مانند همزیستی کبریتی نیم افروخته در میان خیل شمع ها ...که خود روشنایی ندارد و تنها رمز وجودی اش افروختن شعله ی شمع هاست...

گاه شب ها....آخر شب ها......دلهره ای به سراغم می آید

 

 پی نوشت : امشب مراسم چهلم مادر فرهاد بود....یه مراسم فوق العاده ساده در منزلش....به همه مهمان ها یک گلدان شمعدانی به یادبود فرهاد و مادرش هدیه شد...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت0:30توسط طاهره | |

 

 

در خواب ديدم

دلم تنگ بود....

آسمان ابري بود...........دل من هم.......

بغض آسمان ترك برداشت.................دل من هم باريد.....

قطرات باران از آسمان باريدند...........به زمين رسيدند.....و آنگاه جاري شدند

اما قطرات اشك جاري شدند و به آسمان رسيدند.................و مرا هم به اوج بردند.....

به اوج آسمان ها

تا ملكوت اعلي

چه فرقي است بين قطرات......

يكي باران..... كه آسمان را به زمين مي آورد.....

و ديگري اشك...... كه هر زميني اي را آسماني مي كند

و چه زيباست جايي كه باران و اشك با هم مي آميزند و زمين تو را آسماني مي كنند......

.

در آسمان بودم كه انگار سيبي چيدم.....با دستانم.....

آسمان پر بود از سيب هاي سبز....

سيب را بوييدم......بوي ماه مي داد

با هر نفسي كه فرو مي دادم....ذره اي از دلتنگي هايم فراموش مي شد....

و چه بزرگ است پروردگار ......كه سيب هاي سبز را براي رهايي بنده هايش از دلتنگي آفريد...

باد موهايم را نوازش مي كرد

به آرامي از پيش سيب ها به زمينم بازگشتم.....

.

سحر....چشمانم را گشودم.....

دستانم را بوييدم

دستم بوي ماه مي داد......

و در سينه ام ....آسمان جاري بود

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت2:10توسط طاهره | |