تبليغاتX
عطر قهوه

عطر قهوه

دل نوشته


يه وقتايي شده كه از همه چي و همه كس نا اميدي.....

دلت از خدا گرفته

تو حرفاي شبونت ...فقط گله است و شكايت....

وقتي داري صداش مي كني...ازش چيزي نمي خواي....فقط مي خواي شماتتش كني و فرق گذاشتنش رو به رخش بكشي

اون شبايي كه داشته هاي ديگران تو نظرت هزار هزارتاست و نداشته هاي خودت هم هزاران

اون شبايي كه دراز كشيدي و تو خلوت خودت .....فكر مي كني و فكر.....حرف ميزني...با خودت....گاهي با خدا.....اما جنس حرف زدنت...دلخوريه....

مثل چند شب پيش.....كه مثل چندين شب هاي قبل..... دلخوريمو با خودم برده بودم تو رختخواب و زمزمه هاي شاكي گونم با خدا و كرور كرور غم براي نداشته ها و نشناخته ها....

...

و فرداي شب سراسر گله...نمادي  آمد ....نشانه اي ...(و يا به قول دوستي) رسولي....

بر من نازل شد

در هيئت يك غريبه

....

خداي من.....به تو ايمان دارم...كه تو هستي...كه تو آن بالايي....شايدم پايين...نمي دانم دقيقا كجا شايد...اما قسم به خودت كه تو هستي.....

من رو ببخش كه هنوز عشقت به خودم رو آزمايش مي كنم

منو ببخش كه هنوز گاهي وقتا....مجبورت مي كنم كه عشقت رو بهم ثابت كني

...

و من ... چه ناسپاسم....چه ناشكرم .....كه مهر چون تويي رو هنوز مورد آزمون قرار ميدم

...

و رسول تو همانطور كه بي صدا آمده بود....

چه بي صدا رفت

و فقط..... شايد من ... تنها من ... بدانم ....كه رسالت آن غريبه چه بود.....

....

تو براي من چيزي بيشتر از آنچه شايد خودم براي خودم طلب مي كنم....مي خواهي

تو به من نشان دادي ....(گرچه قبلا هم نشان داده بودي و من بنده  باز مجبورت كردم كه ثابتش كني) ... كه من مي توانستم بارها و بارها.....مانند ...و يا حتي كمي بهتر از آن هايي كه گاهي در اوج حماقت حسرتشان را مي خورم باشم....

ولي تو....تو..... براي من چيزي بالاتر....خيلي بالا.....خيلي خيلي برتر از چيزي كه مغز كوچك من توانايي تصورش رو داره مي خواي...

و من شهادت مي دهم...به بزرگي تو ...كه بزرگتريني.... و به كوچكي خودم...كه بنده اي هستم ...

و من قسمت مي دهم به حكمتت .... كه عذر بنده ي كوچكت را بپذيري ....

خدايا كمكم كن كه عشقت را بدون چون و چرا...براي ابد بپذيرم...

....

خداي من برايم باز رسولاني بفرست ...محض يادآوري....

من سعي مي كنم....كه يادم بماند.... اما تو هم يادت باشد ....كه فراموشي هنوز هم جزئي از من است...


+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت0:2توسط طاهره | |

 

امروز نظری رو شنیدم....از کسی که نظراتش برام مهمه ....

دوستی ..... از همان اهالی سون (7)...همون که تو نوشته های قبلیم گفته بودم وقتی کوچولو بوده دوست داشته اسمش مینو باشه

در جمع 4 نفره مون...... بهم گفت ... که مدت هاست شاید که نوشته هام رنگ و بوی قبل رو نداره.... بهم گفت انگار..... نوشته هام دیگه بداهه از قلبم نمی گذره.... توش کمی جبر جریان داره....جبر به نوشتن!!!!!!

گفت..... نوشته هام از "مادر فرهاد مرد" به بعد دیگه حس قبل رو نداره!!!!!!!!

نمی دونستم باهاش موافقم یا مخالف...... اما خوب می دونستم که اولین نوشته هام توی این کنج دنج و دوست داشتنیم... متعلق به زمان هایی بود که انگار کلمات خودشون بی اراده .....از مغزم و یا شایدم قلبم  بدون هیچ واسطه ای به روی مانیتور جاری می شدند....

آره ... سمانه حق داشت..... مدت ها بود که برای نوشتن دنبال سوژه می گشتم...... و گرچه بعد از پیدا شدن سوژه ها دوباره این قلبم بود که جاری میشد..... اما انگار خود سوژه چون چندان دلی نبود.... نزدیکترین هام خوب می فهمیدند......

بعد از گفتنش منتظر مخالفت دو تا دوست دیگم بودم.... اما گرچه موافقتی نبود....اما........ مخالفتی هم.........نبود

دلم گرفت......... دلم خیلی خیلی گرفت......

دلم برای خودم تنگ شد...دلم برای خودم ..... خود خودم ..... یه ریزه شد.....

شاید رسالتم رو یادم رفته بود.....هدف من از نوشتن...نویسندگی یا چیزی شابه اون نبود...یا ...نمیخواستم روزانه هامو بنویسم......من فقط می خواستم احساسات جاری شده از قلب و ذهنم رو بدون هراس از هیچ شناس و ناشناسی جایی ثابتشان کنم.....تا از دور زدن مدام دور سرم  دست بردارند

نمی دونم تاثیرپذیری خوبه یا نه!!!! اما شاید تو این مدت ناخودآگاه از نوشته های کسانی که خوندم و خوشم اومده تاثیر گرفته باشم و رد پایی از اونا تو نوشته هام جریان پیدا کرده باشه...بازم نمی دونم این خوبه ...یا نه.....

اما می خوام فرصتی به خودم بدم.....تا باز هم مثل قبل وقتی کلمه ها هجوم میارن بهم .... حتی انقدر فرصت نباشه که اول تو word تایپ کنم بعد بزارمش اینجا... مثل همون نوشته های اول وقتی اشک از چشمام جاریه.....بنویسم و بنویسم و ....  با هر چندتا غلط تایپی ثبتش کنم تو وبلاگم....

قهوه ی امروزم...عطر یه باور رو داشت.....

دلم برای کنج دنج و دوست داشتنیم تنگ می شه... نمی دونم جدایی ازش چقدر طول می کشه..... اما من برمی گردم....

من.....بر...می... گر....دم

شاید فردا.....هفته ی دیگه....ماه دیگه....یا....

اما بر میگردم.....

 

پی نوشت: اگه خواستین....خب.... من از نقدهاتون استقبال می کنم.... همین

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت22:12توسط طاهره | |

 

تقديم به سِوِن

اول بگم كه من دوران دانشجويي ليسانس فوق العاده اي داشتم...و اين يكي از  خاطرات همون دورانه....كه البته برخلاف ميلم با اندكي سانسور اينجا گذاشتم... نوشته ي اينبارم خيلي مشابه قبلي ها نيست...اما دلنوشته كه هست....

سال دوم دانشگاه بوديم....اينكه ميگم بوديم و نه بودم ...چون دارم از 7 تا دوست حرف مي زنم كه از همون روز اول دانشگاه كه همو پيدا كرديم با هم بوديم تا همين امروز كه دقيقا 6 سال و 12 روز مي گذره و اسممون رو گذاشته بودن سِوِن(7)....همه ميگفتن اينجور دوستي هاي خيلي عميق مال سال اوله و بالاتر كه ميرين از هم جدا ميشين....اما ما ثابت كرديم اينطور نيست.

 بگذريم... اوايل ارديبهشت بود و دانشگاه مثل هرسال برنامه ي مشهد داشت....پارسال رو از دست داده بوديم و امسال قرار گذاشته بوديم به هر وجه من الوجوه (عجب تمثيلي) بريم مشهد.....حالا بماند كه چون بچه سوسول بوديم راضي كردن ابوي ها و خانوم والده هامون چقدر طول كشيد...شده بود 50% ‌قضيه حل....اما به قول علي پروين مونده بود 60درصد بقيش كه اونم در اومدن اسممون از بين اين همه متقاضي بود كه در اومدن اسم هر 7 نفر با هم تقريبا صفر بود.....سرتون رو درد نيارم كه همون قضيه ي قرعه كشي خودش داستاني بود....با همه ي اين تفاصيل اسم 4 نفرمون در اومد و يكي ديگه از بچه ها رو قاچاقي جاي يكي ديگه جا زديم و موند 2 نفر.....حالا از ما اصرار و از بچه هاي انجمن اسلامي انكار كه نمي شه و از اين قبيل داستان ها.....بعد از كلي رفت و آمد و گيس كشون رفتيم به رييس انجمن كه ما (فقط 7) بهش ميگفتيم سيد جليل گفتيم كه دو نفر از ما خودمون تنهايي با اتوبوس ميايم (چه غلطا) اونجا فقط اجازه بدين بريم اتاق دوستامون ...جاي كسي هم نمي گيريم تو ي اتاق دو نفر اضافه تر ميريم...كه اين بار سيد جليل دلش به رحم اومد و گفت دو تا جا الان خالي شده( ما هم عر عر).....

خلاصه اينكه بعد از ظهر سه شنبه روزي سوار اتوبوس شديم و رفتيم........هِلِي هِلِي ...يا همون مشهد .....از خوش گذشتناي توي راه و اولين تشرفمون به حرم كه بگذرم (كه به سختي مي گذرم چون اونا هم خيلي قابل تعريفن) ميرسيم به اولين شب حضورمون تو مشهد.... تا يادم نرفته بگم طبق قولي كه به سيد جليل داده بوديم قرار بود ما با 2 نفر بيشتر تو يه سوئيت هتل بريم....كه گفتن هر 7 نفر واسه هر سوئيت اسم بدن كه ما هم اسم خودمون رو داديم و اصلا حواسمون نبود كه بايد 9 نفره باشيم....(گرچه اگرم يادمون مي بود بعيد مي دونم همچين مرامي مي گذاشتيم)

از اونجايي كه ما 5 نفر تهراني بوديم و دو تا از بچه ها كرجي...خوابگاهي نبوديم و تا اون روز به غير از 2-3 شبي كه به بهانه ي افطاري مونده بوديم دانشگاه با هم خوابگاه نمونده بوديم... كلي ذوق با هم بودن و شب كنار هم بودن رو داشتيم ... و از اونجايي كه بسيار شيطان و گوگورمگوري بوديم.....كلي برنامه واسه انجام...كه اين يه قسمت رو اگه بزارين واسه حفظ آبرو سانسور ميگيرم.....فقط 1 نمونه كوچيكش كه هنوز يادش ميكنيم خاطره ي آقاي چوپاني بود....

و اما قصه ي آقاي چوپاني....اون زمان ما سال دومي بوديم و روابط با عناصر ذكور يوني در حد صفر....هنوز در اينكه كي بايد سلام كنه بحث و جدل داشتيم و برخي از آقايون (البته فينگيل رو نميگم ها!!!) واسه اينكه يه سلام نكنن حاضر بودن راهشون رو كج كنن و بيفتن تو جوغ آّب...بگذريم حالا)....

خلاصه اينكه اين سفر مشهد فتح الباب جديدي بود براي شروع روابط حسنه فقط در حد روابط انساني و نه بيشتر!!!!....ديگه اونجا با تمام تلاشي كه آقايون و خانوماي انجمن كردن كه آقايون و خانوما روي ماه هم ديگرو نبينن از جمله با تاخير حركت دادن اتوبوس هاي دخترا و پسرا و فاصله ي چندصد متري هتل خواهران و برادران.... ما همكلاسي ها هم ديگرو در حرم آقا ديدم و قرار شد چون شهر پر از گرگه (هر شهري ها ...دوستاي مشهدي گير ندين حالا) و ما هم ببعي هاي بي زبان و ساده اي بيش نيستيم اگه جاي ديدني شهر و مركز خريد خواستيم بريم با هم تماس بگيريم تا سايه ي مرد بالاسرمون باشه....

خلاصه اينكه وقتي به هتل رسيديم برادراي هم كلاسي دو – سه بار تماس گرفتن و يه بار كه ما اومديم زنگ بزنيم گند زديم به منتهاي وجود...حالا قضيه چي بود....اين في في دوست نابغه ي ما شماره ي اين فينگيل خان همكلاسي مون رو كه اومده يادداشت كنه طبق عادت با 0912 يادداشت كرده بود حالا نگو كه شماره ي ايشون با 0911 شروع مي شه.... حالا داشته باشين مارو كه زنگ زديم به شماره ي 0912.....يه آقاي جووني برداشت ما(7) هم نابغه شروع كرديم شوخي و تيكه و متلك... الحق و الانصاف كه اون اخويمون هم كم نميورد....حالا من كه صدا نميشناسم...نمي دونم اين دوستاي من كه ادعاي صداشناسي داشتن چرا نفهميدن..... كه ديديم آقاهه داره يه سري چرت و پرت ميگه....ما با دهان باز قطعيديم....كه فينگيل خان زنگيد و ما شماره رو  ديديم و چشم ها به قاعده ي يه كروكوديل گشاد و از خنده رو به غش.......كه اون همكلاسي هم ايمان اورد كه ما يه چيزيمون ميشه جميعا......

بعد از اون و يك سري اوشكول بازي هاي ديگر كه قابل ذكر نيست تا حدوداي 3-4 صبح بيدار بوديم ... و دست آخر از زور خستگي نخوابيديم بلكه بيهوش شديم. حالا نكته اينجاست كه طبق برنامه مي بايست 8 صبح صبحانه خورده دم در هتل سوار اتوبوس ها براي گشت و گذار در شهر مي شديم....تازه يكي دو ساعتي بود لالا گذاشته بوديم كه زنگ زدن به اتاقمون تا بيدارمون كنن....تلفن 7-8 بار زد تو سر خودش و دست آخر يه نابغه ي ديگه به نام مصي جون پريز تلفن رو كشيد....ساعت 8:10 بود كه اومدن زدن به در كه بچه ها بياين پايين اتوبوس ها حاضرن بريم...ما!!!!!!!!!!!!

اي خدا..... همه از خواب پريديم.....حالا همه دستشويي داشتن.....صبحونه كه بي خيال...اما شونه كردن موها وعوض كردن لباس و در آخر مِيك آپ كه از نون شب واسه يه دختر واجب تره رو چه ميشد كرد؟.....حالا يكي نبود بگه...بيا رحم كن و اين يك بار بگذر....عمراٌ!!!!

حالا اينجارو داشته باشين كه آينه ي هتل از اين آينه هاي دودي بود...ما هر چي كرم پودر و ساير ادوات آرايش مي زديم چيزي در انعكاس تصويرمون در آينه مشاهده نمي نموديم....حالا هي از ما اصرار و از آينه انكار تا آخرسر ما رضايت داديم و چون دير شده بود......توجه داشته باشين ...فقط چون دير شده بود دست برداشتيم و سوار آسانسور شديم.....لازم به ذكره كه ما هيچ كدوم اهل آرايش هاي آنچناني نبوده و نيستيم و فقط در حد رفع تكليف و رفع خواب آلودگي صوت يه نمه اي آرايش مي كنيم جوري كه فقط خودمون مي فهميم آرايش كرديم.....حالا اينو داشته باشين كه از شانس ما چراغ ها همه از اين نورهاي مصنوعي و آينه ي آسانسور هم تيره.....چشمتون روز بد نبينه همه نيم ساعتي بود سوار اتوبوس ها شده بودن و تو گرما منتظر ما 7 نفر....كه ما سلانه سلانه همچون آهواني خرامان از آسانسور پياده شديم كه سيد رو در حال دندان قروچه به انتظار خود يافتيم.... خيلي آقامنشانه اومد جلو و گفت همه نيم ساعته منتظر شمان...در ضمن مگه شما قرا نبود تو اتاقتون دو نفر اضافه داشته باشين؟!!!! بعد هم بنده خدا رفت.

حالا مگه ما ول  ميكرديم...رو كرده بوديم به همديگه و با دلخوري و حرص مي گفتيم: ديدي چي گفت؟  نه ديدي؟ واقعا كه... (حق دارين اگه يه چيزي به اعتماد به نفس جمعي ما بگين)....همين كه وارد خيابون شديم و تو نور آفتاب همديگرو ديديم....كه چه جوري عين سرخ پوستا سرخ و سفيد بوديم.... به روح بزرگ سيد كه در نهايت والامنشي چيز ديگه اي بهمون نگفته بود درود و سلام ها داديم و در كل مسير هتل تا مقبره ي فردوسي به پاك كردن رنگ و لعاب ها مشغول شديم.....

و هنوز پس از سالها(يه پا مامان بزرگ شدم رفتا) به اون اتفاق هاي به ياد موندني و غير قابل تكرار مي خنديم و هروقت داريم دستي به سر و گوشمون مي كشيم....به خنده مگيم.....مواظب باش مشهد نشي....يا اگه يه خانومي خيلي به خودش رسيده باشه ميگيم طرف ی توک پا رفته مشهد اساسي....

چه دوراني بود... بي نظير......

پي نوشت: این پست .... زنده می ماند!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت0:0توسط طاهره | |

 

گاهی وقتا فکر میکنم واسه خوشبخت بودن باید خیلی خاص بود

فکر میکنم برای اینکه خوشبخت باشم باید آدم دیگه ای جز اینی که هستم باشم

فکر میکنم باید یه قدم خیلی خیلی بزرگ بردارم تا بگم.... تا احساس کنم خوشبختم

اما من امروز احساس خوشبختی کردم...

احساس خوشبختی کردم....ولی نه تو کنکوری قبول شده بودم....نه یه جایزه ی بزرگ رو برده بودم .... نه عشق جدیدی وارد زندگیم شده بود... و نه حتی به یکی از آرزوهای بزرگ و کوچیکم رسیده بودم....

امروز عمیقا به این رسیدم که واسه خوشبخت بودن الزاماْ نباید آدم بزرگی باشی....نباید به موفقیت بزرگی رسیده باشی.... نباید حتی عشقت کنارت باشه.... و نباید......

من امروز احساس خوشبختی کردم

من........... خوشبختم

چون اتاقم و خونه رو مرتب کردم و از تمیزیش کلی کیف کردم

یه فنجون قهوه درست کردم و یه کتاب نیمه خونده شده رو که مدت ها وقت برای تموم کردنش پیدا نمی شد ...خوندم و با اینکه از پایانش چیز زیادی سر در نیوردم....اما کلی...کلی کلی نکته یاد گرفتم

واسه همین تو یه اس ام اس به دوستم گفتم :

همیشه مهم مقصد نیست....خیلی وقتا جاده ای که توشی از خود مقصد با ارزش تره

ما آدم ها گاهی وقتا شادی های کوچیک یادمون میره....

می خوایم واسه شاد بودن یه بهانه ی بزرگ داشته باشیم....انگار یادمون رفته که بی بهانه شاد بودن چقدر شیرینه

من ....وقتی خوشبختم که آدما رو دوست داشته باشم

من....وقتی خوشبختم که برق شادی...برق زندگی رو تو چشمای رهگذرایی که از جلوم رد میشن ببینم

به روزی میگم روز خوب....که به یه خانوم پیر کمک کرده باشم تا سبد بارش رو از پله های مترو بیاره بالا....

من وقتی خوشبختم که تو خوشبختی...

چون انرژی زندگیم رو از لبخند و نگاه تو می گیرم .... با تو هستم ...رهگذر

من واسه خوشبخت بودن به اینکه یه آدم دیگه ای باشم نیازی ندارم....

من خوشبختم ...چون زنده ام ... کسانی رو دارم که دوستشون دارم

خوشبختم .... چون خدا رو دارم

من خوشبختم ....چون هیچ کس نمی تونه بهتر از من ....خودم باشه

من خوشبختم با اینکه نه گاندی هستم.... نه مریلین مونرو.... نه بیل گیتس ... و نه حتی لیلی

من خوشبختم چون شادی های کوچکی هر روز تو زندگیم میان و میرن

پس بیا...همین جا به هم قول بدیم....تا ابد همدیگه رو دوست داشته باشیم....از شادی هم لذت ببریم....با هم بخندیم....تا خوشبختی رو تو دنیا پخش کنیم

پی نوشت: این پست از وبلاگ دوست گلم رو توصیه می کنم 20:30 ماهی خانوم 

پی نوشت ۲: ستاره ی عزیزم...ممنون بابت همه ی مهربونیت..... ممنون از اینکه لینک کردن یه پست رو به من یاد دادی...دوست دارم

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت0:44توسط طاهره | |

 

سلام خدا جون

خوبی؟

فرشته هات خوبن؟ حال بنده های خوبت چطوره؟ اونام خوبن؟

ای... ما هم بدک نیستیم.....نفسی میاد و میره که اونم از صدقه سر وجود تو و بنده های نورچشمیته....بهشون چی میگن؟ آهان..... صالح....بندگان صالح

نمی دونم چی میشد اگه منم جزو اونا بودم....یا اصلا می شد؟

بنده ی خوبی برات نبودم....غلط زیادی داشتم.....گنده تر از دهنم حرف زدم....پام رو از گلیمم درازتر کردم...

ولی به قول یه بنده خدایی گفتنی....

مگه بدا دل ندارن؟

چی میشه ......یه دری از اون در بزرگات رو به روی منم باز کنی

خدا جون....می دونم صدام رو می شنوی...میدونم نامم رو می خونی...می دونم اشکام رو میبینی.....

اما..........اما  نمی دونم جوابمو کی میدی؟

میگن تو دل ها ی شکسته جاته.....قربونت برم ....یه چند دقیقه ای هم مهمون این دل ترک برداشته ی ما باش.....

چی میشه....اگه یه ذره از اون بنده خوبات دل بکنی....سری هم به سفره ی دل بی دل شده ی ما بزنی...

میگن امشب شب قدره....میگن امشب از هزاران شب برتره....میگن تقدیر ما رو امشب برامون رقم می زنی.....

اما خودت بگو...با چه رویی بیام پیشت.....

با کدوم رو بیام در خونت......بکوبم به درت؟

با چه رویی حقی رو که ازت طلب ندارم بخوام؟

اما تو خدایی...... بنده نوازی

تازه تو باید نازم رو بکشی

یه کوچولو منت بکش

ببین چه جوری با سر میام پیشت.....

هزار بار عهد بستم  و شکستم....اما مهربون کوچیک نواز...خودت گفتی....به خودت قسم خودت گفتی ....صدبار اگه توبه شکستی باز آ

می خوام بیام پیشت....در رو وا بزار...روی در زدن ندارم.....ازت هرچی خواستم....بهم نده....آخه من که عقل درست حسابی ندارم.... قربون بزرگیت....چه می دونم چی به صلاحمه...من ازت می خوام...تو مثل همیشه خوباش رو اجابت کن و بداش رو نشنیده بگیر..... یه چیزایی هم خودت بزار روش....یه جوری که غافلگیر شم.....

ولی خدا جونم....یه چیزی ازت می خوام..... اینو برآوردش کن.....

می دونم ...این آرزو با هیچ کجای رحمت تو منافات نداره

خدا جون...به حق همون بنده های خوبت....به حق همین شبای عزیزت....به حق همه ی بزرگیت.....به حق همه ی مهربونیت.....

دل همه ی ما رو به وجود خودت گره بزن...هیچوقت هم این گره رو بازش نکن....حتی وقتی که انقدر از اصلمون فاصله میگیریم که با دندون میفتیم به جون این گره....

خدا جون دوست دارم.....

نگاهم که میکنی؟

 

پی نوشت: امشب چند تا از بنده های رستگار خدا رو دیدم.....که تو بزرگی روحشون هیچ شکی ندارم.... نمی دونم کی می تونم از این وجود بی وجود خودم دست بکشم و بشم ....شبیهشون.....حداقل یه ذره؟!!! آدمای بزرگی که میرن کهریزک و  بدن رنجور معلول ها رو می شورن و همراه با تمیز کردن چرک ها از بدن یه سری ناتوان جسمی و ذهنی... زنگار روحشون رو می سپرن به دست آب

 

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت0:19توسط طاهره | |

 

امروز با بابا داشتيم طرح بررسي وزراي پيشنهادي محمود خان رو تو مجلس مي ديديم

كر كر خنده بود....

حاضرم قسم بخورم مدت ها بود كمدي به اين خوشگلي نديده بودم....

پيشنهاد ميدم اگه مدتيه حوصلتون سر رفته و دنبال يه سوژه ي اساسي مي گردين....اين برنامه رو از دست ندين

هر وزيري مي تونه 2-3 تا مخالف و به تعداد مخالفاش موافق داشته باشه كه بيان رو سكو و از طرف بد بگن يا خوب....

اين برنامه رو كه ميبينم... دقيقا هر 4 سال يك بار....ياد برنامه ي صبحگاهي تو مدرسه ميفتم...

چطوري تا يكي مي رفت بالا و شروع مي كرد شعار هفته و اشعار صبحگاهي و پند و توبيخ  و ......با جلویيمون تو صف حرف مي زديم...که وسط عیش صداي ناظم در ميومد...خانوم ساكت...سكوت رو رعايت كنين

حالا شده نقل مجلس نماینده های ملت

الهي بگردم...دكي لاريجاني......آب شد بچه..... درنقش مبصر كلاس...هر چند لحظه يك بار حرف هاي نماينده ي موافق يا مخالف رو قطع مي كنه..... و ميگه:

-آقاي...بفرمايد بشينين رو صندليتون

-آقايون دور هم جمع نشين

-آقاي... شما چرا اينجا سر پا ايستادين.نظم جلسه را رعايت كنين. بفرمایید سر جاتون.

-آقایون سكوت را رعايت كنين

-آقاي خبرنگار چيه هي مدام عكس ميندازين از آب گل آلود ماهي ميگيرين...بفرماييد جايگاه خبرنگاران

حالا داشته باشین  اون بنده خدا نماينده هه که اون بالا....كلي دست و پا ميزنه  که میخواد یه عالم الفاظ قلنبه سلنبه ای رو که به مدد مشاور و محافظ و آبجی و خاله .... با کلی شب زنده داری و ریاضت رو كاغذ نوشته بخونه....

نامردای بی مرام هيچكي بهش محل نمي ده...الا عيال مكرمه و بنده زاده حتما و صبيه محترمه و اگرم داشته باشه همشيره و خانوم والدش...كه حتما كلي قند تو دلشون آب ميشه و همچين قيجوجه ميرن...كه فلاني اومده تلويزيون!!!! قربون چشم چپ و چولش و دماغ دراز و دست کوتاهش....که صداش عین آواز ابو عطای همون قورباغه هه وقتی آب سر بالا رفت می مونه!!!!!

حالا بماند كه اين نماينده هاي مخالف چقدر پته ي اين وزراي پيشنهادي رو ميندازن رو آب....كه خود مقوله اي جدا و اسباب خنده است تا حد مرگ....

از جمله اشعار و امثالي هم كه طي نطق ها بيان ميشه....يكيش اين بود كه يكي از نماينده ها آخر نطقش خوند و باعث انبساط خاطر نمايندگاني گشت كه با تمام وجود!!!!! به حرفاش گوش ميدادن:

شعر مزبور اين بود:

درخت گردو به اين بزرگي.....

درخت خربزه الله اكبر

كه فرياد قهقهه ي ياران به هوا رفت و دكي لاريجاني كه كلي فيض برده بودند...درحاليكه هنوز ريسه مي رفت گفت: بنده ي خدا شعر قحط بود؟( يعني خيلي فيض برديم دمت گرم....برو دارمت)

از متن حرف هايي كه ميزنن بگذريم...نوع بيانشون كلي نشاط انگيزه....يعني اگه يه راديو داشته باشي و تصادفي بياد رو موج اين برنامه...عمرا اگه بتوني حتي حدس بزني ....طرف كه داره نطق مي كنه...از نماينده هاي ملته.... نعوذ بالله

خيلي كه خوب بخواي دربارش فكر كني..ميگي يارو سركارگر تو ميدون تره باره...بارش دير رسيده....داره دق و دلشو سر راننده كاميون خالي ميكنه.....

حالا اينكه خود موضوع گفتماناشون و پته ريزي رو آبشون چه قدر داغ و از انواع بگم ؟!!!بگم محمود خانه...چون حوصله  وارد شدن به مقوله سياست رو ندارم بماند...

منتها اگه از سياست هم خوشتون نمياد... جنبه هاي ديداري و شنيداري مفرح بسياره

خلاصه اينكه از ما گفتن... اين چند روزه رو از دست ندين كه بساط عيش و طربي است به غايت مفرح.....سفره اي است گسترده كه هركس قدم رنجه كنه به توان خود لقمه اي نوش جان كند و يه آبي هم روش.....

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت1:33توسط طاهره | |

 

گاه شب ها دلهره ای به سراغم می آید......

ز کجا آمده ام................آمدنم بهر چه بود؟

گاه سوالی......سوال هایی............ و اغلب...............هیچ جوابی

وقتی که خوب به فلسفه زندگی دقیق می شوم........چه قدر از خودم فاصله میگیرم!!!

و چه بد فلسفه ای است........فلسفه ی زیستن

هدف وجودی ام را گم کرده ام.....

به هرکه دل بستم مرا جا گذاشت

و به هرچه دل دادم مرا به خود وا نهاد

و شاید...من نیز

زنده گی و دیگر هیچ

گاهی به عبث فکر می کنم راهم را یافته ام

عشق را فرا گرفته ام .... هدفم را پیش رو دارم .... و مقصد چشم انتظار من است

و چه حیف که اخترک امیدم را عمری به کوتاهی اخگری در صدم ثانیه است

...که اگر هدف از خلقتم تنها بذل امید است و روشن کردن شمع وجود دیگران.....

چه اندوه بار است......رمز حضور من..........

به مانند همزیستی کبریتی نیم افروخته در میان خیل شمع ها ...که خود روشنایی ندارد و تنها رمز وجودی اش افروختن شعله ی شمع هاست...

گاه شب ها....آخر شب ها......دلهره ای به سراغم می آید

 

 پی نوشت : امشب مراسم چهلم مادر فرهاد بود....یه مراسم فوق العاده ساده در منزلش....به همه مهمان ها یک گلدان شمعدانی به یادبود فرهاد و مادرش هدیه شد...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت0:30توسط طاهره | |

 

 

در خواب ديدم

دلم تنگ بود....

آسمان ابري بود...........دل من هم.......

بغض آسمان ترك برداشت.................دل من هم باريد.....

قطرات باران از آسمان باريدند...........به زمين رسيدند.....و آنگاه جاري شدند

اما قطرات اشك جاري شدند و به آسمان رسيدند.................و مرا هم به اوج بردند.....

به اوج آسمان ها

تا ملكوت اعلي

چه فرقي است بين قطرات......

يكي باران..... كه آسمان را به زمين مي آورد.....

و ديگري اشك...... كه هر زميني اي را آسماني مي كند

و چه زيباست جايي كه باران و اشك با هم مي آميزند و زمين تو را آسماني مي كنند......

.

در آسمان بودم كه انگار سيبي چيدم.....با دستانم.....

آسمان پر بود از سيب هاي سبز....

سيب را بوييدم......بوي ماه مي داد

با هر نفسي كه فرو مي دادم....ذره اي از دلتنگي هايم فراموش مي شد....

و چه بزرگ است پروردگار ......كه سيب هاي سبز را براي رهايي بنده هايش از دلتنگي آفريد...

باد موهايم را نوازش مي كرد

به آرامي از پيش سيب ها به زمينم بازگشتم.....

.

سحر....چشمانم را گشودم.....

دستانم را بوييدم

دستم بوي ماه مي داد......

و در سينه ام ....آسمان جاري بود

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت2:10توسط طاهره | |

 

از وقتي يادم مياد خونشون روبروي ما بود.....خونه هامون تو يه كوچه نبود....خونه ما جنوبي بود و خونه اونا شمالي...... خونه مادر فرهاد رو ميگم.....

وقتي من بچه بودم طبقه دوم مي نشستيم......ما حياط نداشتيم....حياط واسه طبقه اولي ها بود..... اما رو تراس كه مي ايستادي...حياط خلوت خونشون معلوم بود....

وقتي بچه بودم از مامان پرسيدم: اون خونه ی كيه؟

مامان گفت: خونه مادر فرهاد

فرهاد رو هيچ وقت نديدم.... دلم مي خواست ببينمش.....

تو همون بچگي به مامان گفتم: مامان فرهاد چند سالشه؟

مامان گفت: وقتي فرهاد كشته شد...18 سالش بود

بعدها كه بزرگتر شدم... خونه ما و خونه بغلي هاي مادر فرهاد ساخته شد..... واسه همين كوتولگي خونه مادر فرهاد بيشتر به چشم ميومد.... ديگه حياط خونمون واسه همه بود... ديگه فهميده بودم كه چرا فرهاد مرد....

بابا مي گفت: بچه بدشانسي آورد....واسه چند تا كتاب اواخر جنگ گرفتنش.....بردنش زندان... به يك ماه نرسيد كه خبر مرگش رو آوردن.....

بابا گفت: اواخر جنگ بود....عمليات مرصاد.... منافقا ريخته بودن ايران... مي خواستن به خيالشون ايران رو بگيرن.....رزمنده ها قيچي شون مي كنن...... اون نامردا هم يه عالمه زن و بچرو قتل عام ميكنن.....

به تلافي مي ريزن تو زندان ها و يه عالم از منافق هارو يك جا مي كشن...

اما فرهاد جزو منافق ها نبود..... اينو بابا ميگه..... واسه چند تا كتاب گرفته بودنش.... اشتباهي.... مستحق مرگ نبود.....

فرهاد قرباني رجوي و زمانه شد...

پدر فرهاد مرده بود..... مادرش همين يه بچه رو داشت.....

مادر فرهاد تنهاي تنها شد......

مامان مي گفت اين اواخر ميومد تو مسجد و خلاف جهت قبله نماز مي خوند...

بابا ديده بود ... تو خيابون راه مي رفت و با خودش حرف مي زد.....

ديروز مامان اومد خونه.....چشماش برق ميزد... از اشك....

مادر فرهاد مرد...همسايه ها پشت در خونش پيداش كرده بودن

فرهاد مرد بدون مراسم يادبود....

مادر فرهاد مرد بدون مجلس ختم.... آخه اون هيچ كس و كاري نداشت

غم بچش... اول تنهاش كرد..... بعد بيمارش كرد.... دست آخرم كشتش

مادر فرهاد مرد.....مادر فرهاد در بي كسي مرد.....مادر فرهاد تنهاي تنها مرد

 

پي نوشت: اگه خواستين....روح فرهاد و مادرش رو با يه صلوات و فاتحه شاد كنين.....

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت1:44توسط طاهره | |

 

شنبه 30 خرداد 88 ساعت 4:30 بعد از ظهر....مترو صادقيه

من و فهيمه از كرج برگشتيم تهران...قرار بود واسه مادرش يه كيف بخره.....رفتيم گلديس و افق ...كلي گشتيم.....پيدا نكرديم......پياده برگشتيم مترو.......راه خسته كننده بود ..هوا گرم.....ميدون صاقيه پر از گارديا

سوار مترو شديم.....اعلام كرد كه مترو آزادي توقف نداره......قلبم اومد تو دهنم.....

فهيمه: اي داد حتما آزادي شلوغه...حالا چي كار مي كني؟

من: چي كار كنم؟! اميد به خدا....شريف پياده ميشم.......پياده ميرم......

مترو: ايستگاه شريف.........من پياده شدم.......تو پله ها بابا زنگ زد.....

بابا: دخترم كجايي؟خيابونا شلوغه....مواظب خودت باش تو رو خدا.....

من: چشم بابا ...خبري كه نيست ..من الان ايستگاه شريفم..پياده ميام...نگران نباش

ايستگاه شريف....بالاي پله ها....خيابان......ساعت 6 بعد از ظهر

تجمع مردم....شعار....فرياد.....زن ها و مردها....زني بچه به بغل.....وسط ميدون گارديا....گاز اشك آور....سوزش حلق و بيني و اشك  بار شدن چشم ها.....باتوما روي سپرا فرود ميومدن تا با صدايي كه در مياد مردم بترسن....

مردم: هووووووووووووووووووووووووو

از چند نفر ميپرسم ميخوام برم خيابون----

ميگن:همه راهارو گارديا بستن...امكان نداره......

من ميخوام برم خونه.....

يكي داد زد: حمله كردن......همه دويدن...من وايساده بودم..مسخ نشده بودم.....من طرفدار موسوي بودم...اما ...شعاراي اينا....نه ......من مي خواستم برم خونه

رفتم وسط خيابون....سمت ميدون............به اون گارديه كه از همه گنده تر بود...با اون شكم گندشو كلاشينكفي كه دستش بود....رفتم جلو: همه فكر مي كردن من خل شدم....رفتم جلو.....

من: آقا...من مي خوام برم خونم......

گارديه كلاشينكف دار چاق: خب برو

من: آخه شما وايسادي جلوم

گارديه كلاشينكف دار چاق:خب از اون ور برو

من: خونه ما اينوره...اونور اتوبان كرجه....من نمي خوام برم كرج

 

نمي دونم تو قيافم چي ديد....راهو باز كرد...گفت از كوچه پس كوچه ها برو

موقعيت مكانيم رو نميدونستم...هيچ وقت اونجا نبودم.....

پرسان پرسان رفتم تو يه كوچه: دود.....صداي شليك گلوله...

من نمي ترسيدم....فقط مي خواستم برم خونه

دم يه بقالي چند تا خانوم در نهايت آراستگي و آرايش...عين اين كه اومده باشن سيرك تماشا.....تو اون فضاي دود و گاز و تير ...وايساده بودن ...داشتن بستني قيفي وانيلي مي خوردن!!!!!

راجع به سياست بحث مي كردن ......لعنت بهشون....داشتن چند تا جوونو تحريك ميكردن.....

بريزين سر اون گارديا...چند نفري بريزين كاري نمي تونن بكنن.....يكيشون گفت و يه ليس ديگه به بستنيش زد

حالم به  هم خورد....

از مرد بقال خواستم چون موبايلا قطعه يه زنگ با تلفن مغازه بزنم خونه

گفت : تلفن نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

يكي دويد....برين تو خونه ها گارديا اومدن....

من از جام تكون نخوردم....رفتم جلو

گاردي: چرا اينجا وايسادي؟

من: مي خوام برم خونم.....از اين طرفه

گاردي: نميشه

من: خونم از اين وره

گاردي: بيا اينجا رو نگاه كن

من سرك كشيدم تو كوچه...يه دختره روسري از سرش افتاده بود...داشتن مي زدنش...به قصد كشت....جيغ مي زد...خدا ازشون نگذره.....

من نترسيدم.....همون جا وايسادم..چند دقيقه بعد رفتم

رفتم بالاي پل عابر پياده...برم اونور بزرگاه هميشه ترافيك دار كه حالا هيچ كس نبود الا گارديا

بالاي پل مسخ شده ايستادم.....

يه خانوم پير دست يه آقاي كت شلواردار رو به سختي ميكشيد و التماس مي كرد..مردك....دستش و با زور جدا مي كرد....خانوم پير به پاش افتاد...تا حالا به پاي كسي افتادي؟ ...نهايت ذلته.....رو زمين نشسته بود و دستاش رو حلقه كرده بود دور پاي مردك......اونو مينداخت كنار...پيرزن التماس مي كرد.......مرد كت شلوار پوش دستور داد موتوريا بيان

حدود 100تا موتور دو ترك سوار اومدن....به من نگاه مي كردن....

نمي دونم چرا نترسيده بودم.....

زن التماس مي كرد...تازه فهميدم پسرش تو چنگشونه....مردك بالاخره گفت : آزادش كنن

گفت: برو گمشو....ديگه نبينمت....

از پل اومدم پايين ...رفتم تو كوچه....

پاسدار: كجا

من: خونم

پاسدار: اينجا خطرناكه

من:مسيرم اينوره

يه آقاي مسن ديدم....آقا مي خوام برم خيابون -----

مرد مسن: انتهاي همين كوچه ميرسه به اونجا....منم دارم ميرم...مراقب باش دخترم پشت سر من بيا....

مردم دم در خونشون.....يا رو پشت بوم

متور سوارا تو كوچه....بازم گاز اشك آور.....

چند تا جوون از اون سر كوچه وارد شدن

مرگ بر----

ايران شده فلسطين

پاسدار تير هوايي زد...

بيشتر شعار دادن...اومدن جلوتر...

2تا آقای خيلي پير كه نميتونستن راه برن هم اومدنکنار ما چسبيدن به ديوار

يكي از پاسدارا كه معلوم بود خيلي عصبيه....گرفت طرف جوونا كه حالا به ما نزديك شده بودن...بي توجه به ما شليك كرد.....

من چشمامو نبسته بودم...

مي خواستم با چشم باز بميرم

شعار دادن....شعار دادن...شعار دادن

پاسدار عصبي تر شد..مدام شليك مي كرد....تا حالا شده شليك يه اسلحه واقعي رو از 10 قدميت بشنوي ؟با هدفي كه نزديك توئه؟؟؟؟؟؟؟

به سمت جوون داد زدم....: آقا ولش كن....آخه جونت كه مهمتره.....توجه نمي كرد...جلوتر مي رفت.....من واسه جونش ترسيدم

مرد مسن فرياد زد : بابا  بي----  نزن.......ميميره........زن و بچه مردم اينجا وايسادن

پاسدار رفت

ما هم نزديك به دو از كوچه خارج شديم

رسيدم به خيابونمون......

عين حكومت نظامي بود...اينجا هم گارديا....گله به گله آتيش تو خيابون

مردم درگير بودن

من اما فقط يه هدف داشتم

مي خواستم برسم خونه

يه دفعه يه تير شليك شد

زنا جيغ زدن...من ايستادم.....يه تير خورد به گلوي يه پسر جوون.....

خدايا....تو كجايي؟

زنا جيغ زدن....مردا فرياد زدن....دوستش دستش رو زد به خون جوون..دستشو اوورد بالا..زنا جيغ زدن....بلند بلند گريه مي كردن....واي بر مادرش واي......

فریادها بلند شد:

میکشم ...میکشم....آنکه برادرم کشت

من بغض داشتم.....خدا كنه زنده باشه

من مي رفتم و بغض داشتم....

من نترسيده بودم......

من ..............

بعد از 3 ساعت  من رسيدم به خونه........

نترسيده بودم.....

اما انگار كه 10 سال پير شده بودم.....

يكشنبه31 خرداد 88 ساعت 7 سالن عروسي

خوشگلا بايد برقصن.....كوچولو بكن نيناش ناش....

مامان با دعوا اورد منو عروسي....گفت زشته.......ما فاميل نزديكيم.....فقط بيا بشين.....از جات جم نخور......

خدايا...خدايا......اون جوون كجاست....نكنه اونم دعوت بوده......اما حالا جاي عروسي.....

اي خدا......سر اون جووناي تو كوچه چي اومد؟

مادر داماد: عزيزم چرا نمي رقصي؟

خدايا...من ترسيدم.....من از اين مردم...از اون زن بستني ليس...از اون بقالي كه نذاشت من يه تلفن بزنم.....من از مادر داماد....ترسيدم

پي نوشت1: تمام شخصيت ها.مكان ها و زمان اين داستان....كاملا واقعي است.....

پي نوشت 2: معذرت مي خوام كه طولاني بود...معذرت میخوام سرتون درد اومد....تازه از خيلياش فاكتور گرفته شده

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت0:41توسط طاهره | |

تبریک می گوئیم  به این دولت دهم 

هم امنیت را به ارمغان آورده هم  عدالت را هم محبوبیت را (البته در سطح جهانی)

ما این روز ها با آرامش خاطر درس می خوانیم و امتحان میدهیم .

ما این روزها به راحتی پیام کوتاه تبریک آغاز دولت دهم را برای یکدیگر ارسال می کنیم ...

این روز ها هیچکس برای انتقال وجه از طریق اینترنت دچار مشکل نمیشود

ما قادریم به راحتی منابع امتحانی خود را از خیابان انقلاب تهیه کنیم .

این روز ها  نه ببخشید این شب ها دانشجویان به راحتی سر بر بالین نهاده یک خواب آسوده دارند 

این روز ها گل و شیرینی به مناسبت آغاز دولت دهم که نماینده امام عصر است در خیابان ها ی شهر به وفور یافت و بعضا میل می شود و گاهی موجب افزایش وزن در حد میت می شود !!!

این روز ها رئیس جمهور محبوب جهت افزایش محبوبیت خویش (که چند روزی است این محبوبیت سیل عظیم جمعیت را هر روز به خیابان ها کشانده )به سفرهای نه برون استانی بلکه برون مرزی  می روند ...

خدایا بابت این همه الطاف خداوندیت شکر !!!!

عدالت کجای این روز هاست که من پیدایش نکردم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

پ.ن: حالا که ارسال پیام کوتاه مقدور نیست ما پیام بلند می فرستیم ،باشد که گوش خدای عادل بشنود !!!!

پ.ن2:این متن از سایت دوستی عزیز گرفته شده: http://najin2.blogfa.com می خواستم خودم مطلبی بنویسم اما دیدم...مطلب بسیاره .....و زبان ما قاصر....استثنائا واسه این پست اخیر تاریخ مصرف قائل میشم و برخلاف گذشته به اقتباس همراه با ذکر منبع البته همراه با اجازه نویسنده اصلی بسنده میکنم......

تو این شرایط که دوستان ما در کوی دانشگاه به خاک و خون کشیده شدن.....شاید تنها دعای ما این باشد:

اللهم عجل لولیک الفرج

مباد روزی که نا اهلان بر ما حکومت کنند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت18:49توسط طاهره | |

 

"براي كيانا و پريا"

 

جايي خوانده بودم:

روزي معشوقه لوئي چهاردهم از او پرسيد: سرورم آيا انسان هاي عادي هم عاشق مي شوند؟

به او جواب داد؟ آري به گمانم

معشوقه فرياد زد: آه چه بد كه مردم عادي هم مي توانند طعم عشق را درك كنند!!!

 

و من شكرت ميگزارم پروردگار......

بر همه ما نيست كه دارا باشيم................................مگه چند نفر داران؟

بر همه ما نيست كه با هوش و ذكاوت باشيم.....................مگه چندنفر نابغن؟

بر همه ما نيست كه مشهور و هنرمند و فيلسوف و......باشيم

ولي شكرت ميگزارم پروردگار ....كه بزرگترين موهبتت را به همه ارزاني داشتي

به سفيد و به سياه....به فقير و دارا.....به هنرمند و تاجر.....به عارف و كاسب و به.....

خداي من شكرت ميگزارم به اندازه تمام قلب هاي عاشق كه زير اين بارون رحمتت تنها از برق چشم هاشان مي توانشان شناخت.....

حتي اگر خوب صورتشان را نبيني

حتي اگر به لباسهاشان ننگري

مي توان شناختشان از صداي ريز خنده هاشان

مي توان شناخت از قدم هاي با طمانينه شان در زير باران

كه تقدس حضور در باران كنار هم را ......تنها عشاق مي دانند و لا غير

 

خدايا بر من نباشد كه دارا باشم

خدايا بر من نباشد كه عالم باشم

ولي بار پروردگارا

تو را سوگند به مهر جاودان

بر من مباد.....مباد بر من كه عاشق نباشم

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت10:16توسط طاهره | |

 

امروز كلي خوش گذروندم....يه عالمه.....

من.....امروز خودمو دعوت كردم به يه نشست 2 نفره

خودم با خودم

به چه مناسبتي؟.......هيچ.....مناسبت بي مناسبتي.....به مناسبت زنده  گي

به قول يه دوست، يه تجربه ي جديد

2ساعت قبل از شروع كلاس زبان از خونه زدم بيرون.....پياده....تا انقلاب

راه طولاني بود.....اما ......من خسته نبودم....

آسمون، آبي....خورشيد، طلايي......درخت ها سبز.....دل من اما ......بي رنگ بي رنگ

اول يه سر زدم تالار مولوي و ....تا ميتونستم تو هواي هنر ......هووووووم ......نفس كشيدم

كلي بروشور خوندم و واسه ديدنشون برنامه ريزي كردم

بعد رفتم و فيلم دلشكسته رو خريدم.....(يه حس نوستالوژي بود.....به ياد دوران دانشجويي ليسانس....كه فيلمبرداري اين فيلم تو دانشگاه  چقدرررررررررررر خاطره ساخته بود)

و بعد.....كافه سپيد و سياه

خودمو دعوت كردم به يه قهوه اسپرسو با شير كه بدجور لذت بخش بود

و يه فضاي تاريك و دوست داشتني كه آرامشم رو اونجا با همه كسايي كه احساس مي كردم اومدن مثل من عشق بورزن...... قسمت كردم

تو يه سه كنجي كه اندازه ي يه دنيا آرامش محض بود.........

و خوندم....دست نوشته هاي آدمارو كه زير شيشه ي ميز جا گذاشته بودن.....جا گذاشته بودن واسه دلاي خسته....يا شايدم شاهدي بودن.. بر لحظه هاي معطر از عشق

و يا شايد  اونا رو به امانت گذاشته بودن.... براي من....

كسي چه مي داند؟!!!!!!!!!!!!!!!

و من خوندم....خوندم و گريستم.....و من نشستم و خوندم و گريستم و خنديدم....

و من پر از عشق شدم

.

.

آري، آغاز دوست داشتن است

گرچه

پايان راه ناپيداست

من دگر به پايان نينديشم

كه همين

دوست داشتن زيباست

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت2:51توسط طاهره | |

 

هوا بوي بارون مي داد

بوي شعر

بوي مهتاب......

 

و من اينجا بودم

من و موسيقي و تار و قهوه و شعر و بارون و حتي مهتاب

و من باد شدم......

و من باد شدم......باد شدم و باد شدم و......

دور تو گشتم......

گشتم و.....گشتم و....گشتم

.

.

نشسته بودم با تار......اينجا توي كافه تنهاييهام

با يه فنجون قهوه و مختصري آرامش محض........

كه يهو باد شدم

يهو باد شدم و يهو پرواز كردم و دور تو گشتم و گشتم و گشتم.............

تا كه بيدار شدم...با بوي نم بارون

كه با عطر قهوه ام بدجور قاطي شده بود

بد معجوني بود....عطر قهوه و بوي بارون و طعم شور اشك

كه بدجور آدم رو حالي به حالي مي كرد

و من باد شدم، اشك شدم، دور تو گشتم

گشتم و گشتم

 

بعضي ها ميگن...بارون طعم نداره

بعضي ها ميگن...باد رنگ نداره

اما من رنگشو ديدم

اما من طعمشو چشيدم

و رسيدم

من......من به مهتاب رسيدم

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت2:17توسط طاهره | |

هميشه اينطوري بودم....حتي وقتي بچه بودم

روز آخر تعطيلات عيد....يه چيزي مور مورم ميكنه

انگار يه چيزي يهو عوض ميشه

همه خوشي هاي قبل و بعد از سال تحويل ...

چماق ميشه...تپ ميخوره توي سرم

.

.

وقتي از خلسه سال تحويل بيرون ميام و از لذت روزاي عيد در ميام.....

وقتي يه دفعه چشم باز مي كنم و مي بينم فردا بايد برم دنبال روزمرگي....

وقتي دارم بساط هفت سين رو جمع مي كنم و سبزه ام (كه حالا بايد بهش گفت زرده) رو ميندازم دور....

اونوقته كه از ايني كه هستم بيزار ميشم

.

.

اين حس هميشگيم بوده

يه حسي كه توش هم دلتنگي واسه روز 30 اسفند رو داره...

هم دلتنگي واسه سال تحويل...

و هم اضطراب

اضطراب واسه سالي كه هنوز اولشم و ازش چيزي نمي دونم

اضطراب روزهايي كه نيمدن

اضطراب اگرهاي امروز و فردام

اگر امسال هم مثل پارسال باشه يا بدتر؟

اضطراب واسه كارايي كه قرار بود تو عيد انجام بشه و نشد....

و ترس

ترس از آينده

و ترس از تقدير

.

.

خدايا باز هم همه مان را مقلب القلوب كن

عزيزي كه شب و روزمون رو تو تدبير مي كني...

حال و هوامون رو عوض كن و محول الحالمان كن

مهربانا حول حالنايمان كن...به سوي احسن الحال

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت18:53توسط طاهره | |